بچههاى يكى از ثروتمندان، گاهى به بالاى تپهاى كه صخرههاى زيادى داشت، مىرفتند. آن ها با خودشان غذا هم مىبردند و ساعتهايى را در سايهى صخرهها سپرى مىكردند. يك روز همين طور كه در حال بالا رفتن از تپّه بودند، يكى از بچّهها كه « بديع »نام داشت، پرندهى زيبا و كوچكى را ديد كه از زمين رو به روى شان پرواز كرد، اوج گرفت و صدايى از خودش درآورد.
يكى ديگر از بچهها به نام «اَدما» ايستاد و به تماشاى پرنده پرداخت. امّا برادرش بديع كه پرواز پرنده را نديده بود، شروع به خنديدن به خواهرش كرد! چون نمىدانست چرا او ايستاده است.
اَدما به او گفت:
- آيا صداى اين چكاوك را نمىشنوى؟ بايست و گوش كن. بگذار ببينم به كجا پرواز مىكند.
بديع به اطراف خود نگاه كرد، ولى چيزى نديد. تنها، صداى چكاوك را شنيد، بىآن كه خودش را ببيند.
اَدما گفت:
- خيلى بلند پرواز است. كمى صبر كن تا هنگام فرود آمدن، او را ببينيم و بفهميم كه چگونه پرندهاى است.
در اين هنگام، بديع، تكه سنگى را برداشت و هنگامى كه چكاوك روى صخره نشست، تصميم گرفت سنگ را به طرف او پرتاب كند. امّا خواهرش اَدما نگذاشت و به او گفت:
- به آن چكاوك سنگ نزن! اگر بزنى به مادر مىگويم!
بديع گفت:
- نمىخواهم كه به او صدمهاى بزنم. فقط مىخواهم نشانهگيرى خودم را امتحان كنم.
اَدما گفت:
- حتى اگر بخواهى نشانهگيرىات را امتحان كنى، نبايد به هيچ كس ( يا به هيچ حيوانى) زيان برسانى.
خواهر ديگرشان «عُليا»ادامه داد:
- برادر جان! آيا اين چكاوك به تو ضررى زده است؟
بديع پاسخ داد:
- نه! هيچ كارى به من نداشته است.
عُليا گفت:
- پس، آن سنگ را بينداز و با آن، او را نزن!
بديع حرف عليا را گوش كرد، سنگ را انداخت و با هم به بالاى تپّه رفتند. آنها چند ساعت بازى كردند، آن گاه به خانه برگشتند و ماجرا را براى مادرشان تعريف كردند.