تبليغاتX
کودکانه های جواد نعیمی
معرفي وارايه ي آثاري كه براي كودكان و نوجوانان نوشته ام .

     

 بچه‏هاى يكى از ثروتمندان، گاهى به بالاى تپه‏اى كه صخره‏هاى زيادى داشت، مى‏رفتند. آن ها با خودشان غذا هم مى‏بردند و ساعت‏هايى را در سايه‏ى صخره‏ها سپرى مى‏كردند. يك روز همين طور كه در حال بالا رفتن از تپّه بودند، يكى از بچّه‏ها كه « بديع »نام داشت، پرنده‏ى زيبا و كوچكى را ديد كه از زمين رو به روى شان پرواز كرد، اوج گرفت و صدايى از خودش درآورد.

 يكى ديگر از بچه‏ها به نام «اَدما» ايستاد و به تماشاى پرنده پرداخت. امّا برادرش بديع كه پرواز پرنده را نديده بود، شروع به خنديدن به خواهرش كرد! چون نمى‏دانست چرا او ايستاده است.

 اَدما به او گفت:

 - آيا صداى اين چكاوك را نمى‏شنوى؟ بايست و گوش كن. بگذار ببينم به كجا پرواز مى‏كند.

 بديع به اطراف خود نگاه كرد، ولى چيزى نديد. تنها، صداى چكاوك را شنيد، بى‏آن كه خودش را ببيند.

 اَدما گفت:

 - خيلى بلند پرواز است. كمى صبر كن  تا هنگام فرود آمدن، او را ببينيم و بفهميم كه چگونه پرنده‏اى است.

 در اين هنگام، بديع، تكه سنگى را برداشت و هنگامى كه چكاوك روى صخره نشست، تصميم گرفت سنگ را به طرف او پرتاب كند. امّا خواهرش اَدما نگذاشت و به او گفت:

 - به آن چكاوك سنگ نزن! اگر بزنى به مادر مى‏گويم!

 بديع گفت:

 - نمى‏خواهم كه به او صدمه‏اى بزنم. فقط مى‏خواهم نشانه‏گيرى خودم را امتحان كنم.

 اَدما گفت:

 - حتى اگر بخواهى نشانه‏گيرى‏ات را امتحان كنى، نبايد به هيچ كس ( يا به هيچ حيوانى) زيان برسانى.

 خواهر ديگرشان «عُليا»ادامه داد:

 - برادر جان! آيا اين چكاوك به تو ضررى زده است؟

 بديع پاسخ داد:

 - نه! هيچ كارى به من نداشته است.

عُليا گفت:

 - پس، آن سنگ را بينداز و با آن، او را نزن!

 بديع حرف عليا را گوش كرد، سنگ را انداخت و با هم به بالاى تپّه رفتند. آن‏ها چند ساعت بازى كردند، آن گاه به خانه برگشتند و ماجرا را براى مادرشان تعريف كردند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:35  توسط جواد نعيمي  | 

جشن تولد گل هاي ما ، حضرت پيامبر اعظم (ص)            

 

و امام جعفر صادق (ع) بر شما خوبان مبارك باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 17:46  توسط جواد نعيمي  | 

 

 

    گُلْ باران

 روز خوبى بود

 شاپرك، چرخ زنان، خنده كنان

 روى يك بوته گل سرخ نشست

 كه نسيم آمد و با شبنم صبح

 صورت گل را شُست

 آفتاب، از سرِ مهر

 بوسه زد بر آن ها

 قاصدك هم آمد

 گونه بر گونه‏ى اين هر دو نهاد

 بعد از آن با شادى

 مژده‏اى داد به گل

 و به آواز بلند اين راگفت:

آمنه، خوشحال است

 گُلش امروز شكفت!

 عرق از روى گلِ سرخ چكيد

 و در آن بود عيان

 بوى پيغمبرمان!

 هر طرف مى‏پيچيد

 پس از آن، بوى گلاب

 شاپرك، قاصدك و گل، همگى

 يك صدا مى‏گفتند:

 روز ميلاد پيام آور ماست

 بچّه‏ها، اى ياران!

 شد جهان گلْ باران!

     خجسته میلاد پیامبر اعظم (ص) و فرخنده میلاد حضرت امام صادق (ع) بر همه ی کودکان ونوجوانان ایران اسلامی مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:29  توسط جواد نعيمي  | 

 

مالک اشتر یکی از مردان بزرگ و ازیاران حضرت علی (ع) بود. یکی روز که دربازار راه می رفت ، چون لباسی ساده برتن داشت، مردی فکر کرد که او آدم فقیر و بیچاره ای است، برای این که او را مسخره کند، یک تکه استخوان یا یک قطعه سنگ برداشت و به طرف او پرتاب کرد !

مالک چیزی نگفت و راهش را کشید و رفت.

مردی که این پیشامد را دیده بود به آن شخص گفت : آیا تو او را شناختی که چنین جسارتی کردی ؟ او مالک بود ! آن مرد خیلی ناراحت شد و به دنبال مالک دوید و او را در مسجد و مشغول نماز ، پیدا کرد. وقتی مالک اشتر نمازش را تمام کرد ، مرد به دست و پایش افتاد و با اصرار و التماس گفت : خواهش می کنم مرا ببخش . من تو را نشناختم وگرنه هرگز چنین جسارت و توهینی نمی کردم !

مالک گفت : من هم برای همین به مسجد آمده ام تا از خداوند بخواهم که گناهان تو را بیامرزد!

مالک اشتر ، مرد بزرگی بود. او همواره برای خدا و در راه او کار و زندگی می کرد. او در جنگ ها دلاوری های عجیبی از خود نشان می داد. وی بسیاری از دشمنان خدا را کشت و سرانجام هم در راه هدف خودش به شهادت رسید. گروهی، ناجوانمردانه مالک را مسموم کردند !

وقتی خبر شهادت مالک اشتر به گوش علی علیه السلام رسید خیلی ناراحت شد.

حضرت علی (ع) فرموده است : خداوند مالک اشتر را رحمت کند . او برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا (ص) بودم.

 

 


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 7:48  توسط جواد نعيمي  |