باغبان، نگاهي به اطراف خود انداخت. گل هاي تازه شكفته و جوان، در كنار گل هاي ديگر خود نمايي مي گردند. چشم باغبان به غنچه ي تازه شكفته اي افتاد. به سوي غنچه رفت و نگاه مهربانانه اي به آن انداخت لبخندي زيبا گل لب هاي باغبان را شكوفا كرد و شادي مثل كودكي چالاك در دلش دويد!
باغبان با خرسندي تمام، مشغول كار شد. او با عشق و علاقه اي زياد، به درخت ها و گل ها رسيدگي مي كرد و هيچ وقت از كارش خسته نمي شد.
زمان زيادي نگذشت. درست وقتي كه باغبان در آن سوي باغ مشغول كار بود، طوفان شديدي همراه با رعد و برق آغاز شد و باران تندي شروع به باريدن كرد.
باغبان به اتاقكي كه در گوشه ي باغ داشت پناه برد. ساعتي بعد، هنگامي كه باد و باران تمام شد، باغبان به سوي گل ها رفت و با ديدن آ» ها دلش گرفت و اندوه بر جانش پنجه كشيد! برق و باد و باران، به تنها تعداد زيادي از گل ها را پرپر كرده بود، بلكه غنچه ي تازه شكفته را هم به زمين انداخته بود! باغبان دوباره با غصه و حسرت به آن ها نگاه كرد. آن وقت در كنار غنچه ي از شاخه افتاده نشست و در حالي كه غم همچنان بر دلش چنگ مي زد، به آن خيره شد. پروانه اي زيبا در آن نزديكي پر مي زد. پيرمرد با ديدن پروانه كه مي خواست روي آن غنچه را ببوسد، دلش پر كشيد و به ياد طوفان كربلا افتاد. او به خاطر آورد كه ماجراي پرپر شدن غنچه ي عاشورايي را هم سال ها پيش در مراسم تعزيه خواني ديده است:
در گرما گرم جنگ ميان حق و باطل، امام حسين (ع) به خيمه اش وارد مي شود. كودك شير خواره اش علي اصغر از شدت تشنگي گريه مي كند. امام، فرزند كوچكش را به آغوش مي كشد و صورت گلش را مي بوسد. علي اصغر با لب هاي خشكيده از عطش، با گريه ي مداوم و با نگاه معصومانه اش از پدر كمك مي خواهد.
امام حسين (ع) نگاه ديگري به كودك بي گناه خود مي اندازد و تصميمي مي گيرد. فرزندش را در آغوش مي فشارد و از خيمه بيرون مي رود. علي اصغر همچنان بي تابي مي كند. امام حسين در حالي كه كودك معصومش را در آغوش دارد، به انبوه سپاهيان دشمن نگاه مي كند. گويا مي خواهد بگويد اين بچه كه گناهي ندارد. او چرا بايد تشنه بماند؟! اگر به من رحم نمي كنيد، به اين كودك شير خوار رحم كنيد!
حتي گريه هاي كودك شير خواره ي حسيني، بر دل هاي سنگ و سخت مردان يزيدي اثر نمي كند. فرمانده سپاه كفر به يكي از تير اندازان خود اشاره اي مي كند. آن مرد كه «حرمله» نام دارد و پيش تر، تير هاي خودش را زهر آلوده كرده، تيري را در كمان مي گذارد و گلوي نازك علي اصغر را نشانه مي گيرد.
صداي رها شدن تير، در ميان سرو صداي لشكريان گم مي شود. اما لحظه اي بعد، گلوي چون گل علي اصغر را مني شكافد و آ» غنچه ي تازه شكفته را غرق خون مي كند.
امام حسين (ع) بي درنگ تير را از گلوي علي اصغر بيرون مي كشد، سپس مشتش را از خون سرخ آن شهيد كوچك و نازنين پر مي كند و در حالي كه خون را به سوي آسمان مي پاشد، مي فرمايد:
خداوندا! اگر ياري آسماني ات به ما نمي رسد، پس اين رنج ها و اندوه ها را ذخيره ي آخرت ما قرار بده و انتقام ما را از ستمگران بگير! ...
باغبان با به ياد آوردن اين خاطره، ناخود آگاه اشك هايش بر دامنش فرو مي چكند و دست او به سوي غنچه اي كه بر زمين افتاده دراز مي شود، آن را بر مي دارد، مي بويد، مي بوسد و برديده مي گذارد. آن وقت زير لب زمزمه مي كند: « سلام بر علي اصغر شهيد!»
هر كودكي
همراه با پدر و مادر خودش
اين روزها
زمزمه اش اين است :
سلام بر حسين و ياران با وفاي او!
زهرا ، یکی دیگر از نقاشی هایش را به پدر نشان داد . پدر زهرا در حالی که با دقت به نقاشی های دخترش نگاه می کرد ، گفت : کارهایت خیلی خوب شده است. حالا دیگر تو به راحتی می توانی هر چه که دلت می خواهد بکشی.
زهرا گفت : ازاین به بعد می خواهم برای قصه هایی که تعریف می کنی ، نقاشی بکشم .
پدر خندید و گفت : چه فکر خوبی کرده ای. من هم می توانم همین قصه ها را به طور خلاصه بنویسم. تو هم که نقاشی های آن ها را می کشی، آن وقت، ما دارای یک مجموعه قصه ي زیبا می شویم .
از آن روز به بعد دیگر زهرا به جای آن که به پدرش بگوید بابا جان يک قصه ي دیگر برایم تعریف کن، دفترش را می آورد و می گفت : پدر جان ! لطفا یک قصه ي دیگر برایم بنویس ! آن وقت، زهرا می نشست و برای هر قصه یک نقاشی زیبا می کشید.
مدتی بعد، پدر زهرا قصه های زیادی درباره ي امامان نوشته بود . او با مطالعه ي زندگانی امامان، داستان هایی از زندگی آنان را به زبان امروزی بازنویسی می کرد و دخترش زهرا با علاقه ي بسیارزیادی که به نقاشی داشت ، همه ي آن قصه ها را با نقاشی های زیبای خودش تزیین می کرد.يك روز پدر زهرا با خودش فكر كرد بهتر است که این قصه ها را دسته بندی و مرتب کند.
هنگامی که او مشغول بررسی نوشته ها بود، متوجه شد که بسیاری ازاین قصه ها، درباره ي امام هشتم (ع) است. او همه ي این کارها را گرد آوری کرد و اسمش را «قصه های آفتاب» گذاشت.
زهرا هم که نقاشی های این مجموعه را کشیده بود، و قصه های آن را هم خیلی دوست بود، در هر فرصتی که پیش آمد، این قصه ها را به دوستان خودش نشان مي داد، ياآن ها را براي خویشان و میهمانان خو دشان می خواند.
مثلا زهرا قصه ي ناشناس را یک بار برای مادرش خواند . این قصه این طور بود :
«مرد برای انجام فرمان خدا، یعنی حج به مکه رفته بود. در بازگشت ، خسته و کوفته بود . او هنوز به دیار خودش نرسیده بود که توشه ي راهش به اتمام رسید و خرجی سفرش پایان یافت. درمانده و حیران بود. نمی دانست چه باید بکند. ناگهان فکری مثل برق در ذهنش پدید آمد! مرد با خود اندیشید :
چه کسی برتر از او؟ کجا بهتراز منزل او ؟ دراین شهر ، از او بخشنده تر کجا می توانم بیابم ؟ چرا زودتر به فکرم نرسید؟ همین الان به دیدار وی می روم، هم از محضرش استفاده می کنم و هم حاجتم را می گویم. راستی هم چه کسی بهتر از مولای مان علی بن موسي الرضا (ع)؟ بزرگواری که هیچ نیازمندی را از درخانه ي خود نمی راند ...
و به راه افتاد و به خدمت امام رسید و گفت :
آقا ! من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. اگر خدا قبول کند، به مکه رفته بودم. متاسفانه پولم را تمام کرده ام و هنوز تا وطن من ، راهی باقی مانده است . با خودم گفتم بیایم خدمت شما و مبلغی بستانم، و سپس معادل آن را از جانب شما ، به مستمندان صدقه بدهم. چه آن که در شهرو دیار خویش نادار نیستم، اما حالا در سفر، درمانده شده ام .
امام هشتم (ع) که حرف های مرد را با دقت شنیده بودند ، برخاستند، به اتاق دیگری رفتند و لحظاتی بعد برگشتند در حالی که دویست دینار در دست داشتند. اما دست خودشان را از بالای در، دراز کردند و فرمودند :
بیا بگیر برادر. این دویست دینار را توشه ي راه کن و بدان تبرک بجوی. اما هیچ لازم نیست که معادل آن را از جانب من صدقه بدهی.
مرد غریب، پول را گرفت و تشکر کرد و رفت و امام به اتاق اول بازگشتند. شخصی که در آن جا حضور داشت ، پرسید :
آقا ! چرا این گونه به او کمک کردید ، یعنی نگذاشتید که به هنگام کمک کردن او، صورت تان دیده شود ؟
و امام به آرامی فرمودند : نخواستم شرمندگی نیاز و سؤال را در سیمای او ببینم !
زهرا این داستان ها را خیلی دوست داشت . او با علاقه ي زیاد، قصه های پیامبران و امامان را می خواند و اگر کسی مثل پدر برایش تعریف می کرد ، با دقت زیاد آن ها را می شنید.
یک روز هم که عمه ي زهرا و بچه هایش به خانه ي آن ها آمده بودند وقتی که او با دخترهای عمه اش عروسک بازی و مامان بازی می کرد، مامان زهرا او را صدا زد و گفت :
زهرا جان ! ظهر است مامان، بیا سفره را بینداز تا غذا بخوریم. زهرا به مامانش در چیدن سفره کمک کرد. ناهار را که خوردند عمه ي زهرا بلند شد و در جمع کردن سفره به مامان زهرا کمک کرد . بعد هم می خواست ظرف ها را بشوید، که مامان زهرا به او اجازه ي این کار را نداد. عمه خانم اصرار می کرد و مامان نمی گذاشت عمه دست به ظرف ها بزند زهرا دوید توی اتاق، دفترش را برداشت و آمد پیش عمه اش. بعد در حالی که دفتر را باز کرده بود، به عمه اش گفت : عمه جان !لطفا این جا را بخوانید !
عمه، دفتر را از برادر زاده اش گرفت و شروع به خواندن کرد :
« آن شب امام رضا (ع) در اتاقش نشسته بود و داشت با میهمان خود گفتگو می کرد. در میانه ي صحبت ، ناگهان در چراغی که در مقابل آن ها بود اشکالی پدید آمد.
میهمان امام خواست به اصلاح چراغ برخیزد، که امام (ع) دستش را گرفت و او را از این کار باز داشت. حضرت رضا (ع) در حالی که خود به اصلاح چراغ می پرداخت ، فرمود : «ما گروهی هستیم که اجازه نمی دهیم میهمانان ما دست به کاری بزنند»
عمه ي زهرا پس از خواندن داستان ، زهرا را در بغل گرفت، صورتش را بوسید و گفت : واقعا که دختر زرنگی هستی !
***
پدر زهرا ،اورا به مشهد وبه زيارت امام رضا (ع) برد. پدر كه مشغول خواندن زيارت نامه شد ،زهرا هم در دلش با امام هشتم گفت و گو و درد دل كرد و از آن حضرت خواست ازخدا بخواهد كه همه ي بيماران را شفا بدهد .او همين طور براي خوب شدن خودش هم دعا كرد .آن وقت زهرا نگاهی به در و دیوار حرم انداخت و با خودش فکر کرد وقتی به خانه برگردد ، یک نقاشی قشنگ بکشد. نقاشی یی که در آن ضریح باشد، خودش باشد و مامان هم در کنارش به نماز ایستاده باشد.
زهرا نگاهی به دفترچه اي كه پدرش چیزهايي در آن نوشته بودانداخت و اين طور خواند:
خدایا ! بر امام علی بن موسی الرضا (ع) درود بفرست.
بر آن پیشوای پسندیده و پارسا درود بفرست.
بر آن حجت پاک ومعصوم ، بر آن راستگوی شهید و گرانقدر، سلام و رحمت و برکتی بفرست که پیاپی و همیشگی باشد، همچون برترین رحمت هایی که برای هر یک از بهترین دوستان خودت بفرستی.
خدایا ! امام هشتم ما، حافظ دین مبین بود و دعوت کننده به سوی آیین.
او بندگان تو را پنهان و آشکار نصیحت می کرد و آنان را به راه راست می خواند .
پس بر او درود بفرست. از درودهایی که بر همه ي برگزیدگان خودت می فرستی.
خدایا ! من ، پیامبر و امامان را بسیار دوست دارم . و به وسیله ي دوستی ومحبت آنان به سوی تو می آیم.
من ، آنان را دوست دارم و از دشمنان آن ها بیزارم
خدایا ! همه ي کسانی را که به خاندان پیامبرت ستم و آزار رساندند ؛ از رحمت خودت به دور بدار.
خدایا ! مرا با بیزاری جستن از دشمنان آن بزرگواران ، در دنیا و آخرت به درگاه خویش نزدیک کن.
ای خدای مهربان ! به من توفیق ده تا در راه پاک امامان – که درود ما بر آنان – قدم بردارم.
ای خدای مهربان ! مرا از مسلمانان و مومنان راستین قرار بده.
ای خدای مهربان ! کاری کن که این دیدار ، آخرین زیارت من ، از حرم مطهر فرزند پیامبرت امام هشتم (ع) نباشد ... و مرا با آن حضرت در بهشت همنشین فرما.
چشم های زهر ا دیگر خسته شده بود و پلک هایش داشت روی هم می افتاد . مادر آهسته قرآن می خواند، زهرا توی دلش گفت : اگر خوب بشوم ... و دیگر چیزی نفهمید ...
بوی گلاب همه جا را پر کرده بود . نور عجیبی در حرم به چشم می خورد ، زهرا بلند شد و به طرف ضریح رفت. نور ، از آنجا به بیرون می تابید. ناگهان مردی بزرگ و نورانی از آن طرف ضریح به طرف زهرا آمد. زهرا به او سلام کرد. مرد نورانی جواب سلامش را داد، بعد هم پرسید : دخترم ! مي داني برای چه به این جا آمده ای ؟ زهرا گفت : آمده ام به زیارت امام رضا (ع) . مرد بزرگ پرسید : آیا چیزی هم از او می خواهی؟
زهرا گفت : دلم می خواهد مرا شفا بدهد .
مرد درحالی که لبخندی بر لب داشت و حضورش همه جارا معطر کرده بود ، به زهرا گفت: حاجت تو برآورده شد! تو از همین حالا خوب خوب هستی. زهرا خیلی خوشحال شد. مرد نورانی دیگر چیزی نگفت و به آن طرف ضریح رفت. زهرا فریاد کشید : آقا ! شما کی هستید ؟ ...
مامان زهرا، آهسته او را تکان داد و گفت : زهرا جان ! چرا فریاد می کشی ؟! بلند شو می خواهیم برویم، پدرت منتظر ماست.زهرا چشم هایش را باز کرد. بوی گلاب هنوز به مشامش می رسید. او بلند بلند گریه کرد و خوابی را که دیده بود برای مامان تعریف کرد.
وقتی آن ها به شهر خودشان برگشتند، پدر زهرا او را نزد دکتر برد ... چند روز بعد ، دکتربه پدر زهرا گفت : خوشبختانه نتیجه ي عکس ها و آزمایش های دخترتان نشان می دهد که ناراحتی قلبی او کاملا برطرف شده . اصلا انگار هرگز چنین بیماری یی نداشته است !
حالا دیگر هر وقت زهرا از پدرش می خواهد که برای او قصه های امامان را تعریف کند ، پدر می داند که اول باید یکی از قصه های زندگانی امام رضا (ع) را برای دخترش تعریف کند.
زهرا کلاس سوم دبستان است . او همین که از مدرسه به خانه می آید ، کتاب و دفترش را برمی دارد و شروع می کند به نوشتن مشقها و خواندن درسهایش. ئقتی هم که درس و مشقش تمام شد ، کتاب و دفترش را مرتب و منظم ، سر جای خودش می گذارد. برای همین تا حالا هیچ پیش نیامده که زهرا دنبال دفتر و کاغذ و قلمش بگردد . او هر چیزی را در جای مخصوص خودش می گذارد و هرگز هم برای پیدا کردن وسایلش دچار سردرگمی نمی شود . او هر چه را که می خواهد ، یک راست به سراغ آن می رود و وقتی کارش تمام شد، دوباره آن را سر جای خودش می گذارد.
چند روز پیش زهرا مشقهایش را که نوشت مثل همیشه به سراغ دفتر نقاشی خودش رفت. بعد هم مداد رنگی هایش را آورد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. توی نقاشی زهرا یک پنجره و چند تا کبوتر دیده می شد. او داشت نقاشی اش را را کامل می کرد که گنجشکی خودش را به شیشه پنجره اتاق زد. زهرا بلند شد و از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد، بعد هم به سرعت خودش را به آشپزخانه رسانید و تکه ای نان برداشت. او نان را به قطعه های بسیار کوچکی تقسیم کرد و آهسته و آرام به طرف حیاط رفت تا آنها را برای گنجشک کوچولو بریزد.
زهرا به اتاق برگشت و گنجشک که پر زده بود روی دیوار نشسته بود، با دیدن خرده های نان، دوباره پرید توی حیاط. زهرا همان طور که داشت به گنجشک کوچولو نگاه می کرد ، به یاد قصه ای افتاد که پدرش برایش تعریف کرده بود :
آن روز هم ، مثل امروز، زهرا داشت نقاشی می کشید که زنگ در خانه به صدا درآمد. زهرا به طرف در دوید و آن را باز کرد. پدرش برایش تعریف کردهبود :
آن روز هم ، مثل امروز ، زهرا داشت نقاشی می کشید که زنگ در خانه به صدار در آمد. زهرا به طرف در دوید و آن را باز کرد . پدرش بود مقداری میوه دریک دست پدر دیده می شد و در یک دست دیگرش کتابی به چشم می خورد .ز هرا با خوشحالی گفت : پدر جان سلام ! برایم کتاب خریده ای ؟
پدر گفت : بله دخترم . سپس کتابی را که در دست داشت به زهرا داد. زهرا با خوشحالی به کتاب نگاه کرد. روی جلد نوشته شده بود : «بچه آهو» و عکس یک بچه آهو همراه با تصویری از یک گنبد . گلدسته روی آن دیده می شود . زهرا با خوشحالی کتاب را ورق زد.
شعرهای گوناگون کودکانه ای در کتاب چاپ شده بود. زهرا به طرف اتاق دوید و نقاشی خودش را برداشت تا به پدرش نشان دهد.
پدر زهرا، در حالی که به نقاشی او نگاه می کرد، گفت : آفرین دخترم. خیلی قشنگ است، بعد هم چشم دوخت به کبوترهای نقاشی زهرا، که داشتند از روی زمین دانه برمی چیدند . توی نقاشی زهرا عکس یک گنبد هم بود
پدر همان طور که به نقاشی دختر خیره شده بود از او پرسید : بگو ببینم از کتابی که برایت خریده ام خوشت می آید ؟ زهرا که داشت کتاب را ورق می زد ، گفت بله پدر جان ، دست شما درد نکند ، چه کتاب قشنگی است.
بعد هم گفت : نگاه کنید ! اولین شعر کتاب هم اسمش بچه آهو است .
پدر گفت : خیلی خوب، اگر دلت بخواهد می توانی آن را برایم بخوانی.
زهرا شروع کرد به خواندن :
چون صبح جمعه می رسد
مثل کبوتر می پرم
خوشحال و خندان می روم
همراه بابا تا حرم
***
تا گنبد زرد رضا
از دور پیدا می شود
بر روی لبهای پدر
گلخنده ای وا می شود
***
از شوق دیدار حرم
من شادمانه می دوم
مانند گل باشد رضا
انگار من پروانه ام
***
توی حرم گوید به من
بابا، که پیش من بیا
آن وقت می خواند پدر
دیگر زیارت نامه را !
***
پشت ضریح و پنجره
این جا و آن جا ، هر کجا
بر روی لبهای همه
روییده گلهای دعا
***
توی خیالم ناگهان
یک بچه آهو می شوم
تا ضامنم گردد رضا
سوی ضریحش می دوم
***
هنگام رفتن هم که شد
می گویم : ای آقا ! رضا !
مانند بابای خودم
من دوست می دارم تو را
زهرا، شعرش را که تمام کرد پدر گفت : آفرین! خیلی خوب خواندی. زهرا خودش را انداخت توی بغل پدرش و گفت : حالا جایزه ام را بده! پدر با تعجب پرسید : جایزه ! زهرا گفت : بله، باید برایم یک قصه تعریف کنی. از همان قصه ها که همیشه برایم می گویی ، از قصه های امامان.
پدر لبخندی زد، صورت دخترش را بوسید و گفت : حالا منظورت را فهمیدم. چرا، حتما برایت تعریف می کنم. می خواهی این بار ، قصه ای از امام هشتم برایت نقل کنم ؟
زهرا چشم دوخت به دهان پدرش و گفت : بگو پدر جان ، بگو!
پدر، گفت : یک روز امام رضا (ع) نشسته بودند و داشتند با یک نفر صحبت می کردندکه ناگهان یک گنجشک، جیک جیک کنان به طرف آنها آمد . او مرتب خودش را به این طرف و آن طرف می زد و جیک جیک می کرد . امام به مردی که با او حر می زدند فرمودند : گنجشک از ما کمک می خواهد برو ببین چه مشکلی پیش آمده است ؟
مرد از جایش برخاست و به طرف لانه گنجشک رفت. وقتی خوب نگاه کرد ، دید ماری دارد به لانه گنجشک نزدیک می شود. مرد، به وسیله ای مار را از آنجا دور کرد و به نزد امام برگشت. گنجشک هم راحت و آسوده به لانه اش برگشت و مشغول غذا دادن به بچه هایش شد.
بعد پدر زهرا رو به او کرد و گفت : قصه خوبی بود، مگر نه ؟
زهرا سرش را تکان داد و گفت : بله پدرجان ، متشکرم. آن وقت به فکر فرو رفت ...
سال ها پیش از آن که آوازه ي اسلام بلند شود، مرد سیاه پوستي به نام بلال در کشور حبشه زندگی می کرد. او برده و نوکر مرد ناپاکی به نام امیه بن خلف بود.وقتی حضرت محمد (ص) به پیامبري رسید و مردم را به دین اسلام دعوت کرد ، بلال از حبشه به مکه آمد و با رسول خدا (ص) دیدارو گفتگو کرد و آن گاه با قلبی پر از ایمان ، مسلمان شد. ارباب بلال (امیه) که بت پرست بود ؛ از اسلام آوردن بلال خیلی ناراحت شد. او هر کار کرد که بلال از اسلام دست بردارد ، نتوانست ...
بلال یک روز به زیارت کعبه رفت و دید که بت پرستان مکه چند بت را در آن جا گذاشته اند . او با ناراحتی فراوان، آب دهان بر روی بت ها انداخت و گفت :
به راستی چه بدبخت و زیان کارند مردمی که شما را می پرستند .
این رفتار بلال که از ایمان واقعی او حکایت داشت ، بت پرستان مکه بخصوص اربابش را سخت ناراحت و نگران کرده بود. آن ها بلال را به شدت اذیت می کردند و شکنجه می دادند. اما او همچنان پایداری و ایستادگی می کرد.
گاهی بلال را به جرم دین داری ، به صحرای داغ و سوزان می بردند و او را روی ریگ های داغ می خواباندند. آن وقت تکه سنگ بزرگی روی سینه اش می گذاشتند و می گفتند دست از محمد بردار و بت ها را ستایش کن !
اما بلال در زیر آن همه شکنجه های سخت و طاقت فرسا ، همه اش احد احد ، می گفت. یعنی خدا يکتاست، خدا بی همتاست!
گاهی بلال را زیر آشغال ها و کثافت ها فرو می بردند و گاهی میله های داغ آهنی را به بدنش می چسباندند ! ولی او هرگز دست از خداجویی برنمی داشت.
بلال همچنان در خانه ارباب نادانش، اذیت و آزار می شد؛ تا این که به دستور رسول خدا (ص) او را خریدند و آزادش کردند.
بلال از یاران واقعی پیامبر اسلام (ص) و از خدمت گزاران بزرگ اسلام به شمار می آمد . او بعدها موذن پیامبر (ص)شد. بلال نمی توانست حرف شین را درست بگوید و آن را سین ادا می کرد. رسول خدا(ص) فرموده بودند که : خداوند سین بلال را به جای شین قبول دارد و می پذیرد.
درود بر همه ي این مردان بزرگ و درود بر همه کسانی که در راه ایمان و پاکی قدم بر می دارند .