مانند آهو بچهاى
من در خيابان مىدوم
وقتى كه همراه پدر
بهر زيارت مىروم
مثل كبوتر مىپرم
من در خيالم تا حرم
از صحن و سقّا خانه تا
بالاى گنبد مىروم
پر مىكشم از آسمان
آن گاه تا روى زمين
گويم سلامى، بر تو اى
آقا، امام هشتمين
اينك پدر در گوشهاى
گوياكه مىخواند دعا
دارد به پيش روى خود
اكنون زيارت نامه را
خوشحال و خندان در حرم
هرگوشهاى سر مىزنم
مثل پدر، من بوسه بر
ديوار و بر در مىزنم
تا هر زمانى زندهام
من دوست دارم اى خدا!
باشد دل پر مهر من
پروانهى شمع رضا
عمار یکی از یاران خوب و وفادار پیامبر اسلام (ص) بود . پدرش یاسر و مادرش سمیه نام داشت . آن ها در راه دین و ایمان از هیچ گونه فداکاری روی گردان نبودند . هر چه کافران آن ها را آزار می کردند ، پایداری آنان بیشتر می شد. رسول گرامی اسلام، حضرت محمد (ص) وقتی آن ها را زیر شکنجه می دید ، دلداریشان می داد و می فرمود : خدایا ! خاندان یاسر را بیامرز.
عمار و پدرو مادرش را در هوای داغ به صحرای سوزان می بردند ، زره های آهنی تن شان می کردند و آن ها را هم چنان زیر آفتاب نگاه می داشتند . وقتی که حسابی آن ها را اذیت می کردند ، می گفتند : خوب، حالا اگر می خواهید آزادتان کنیم از اسلام و از محمد (ص) بیزاری جوئید !
در این میان ، یاسر پدر عمار درگذشت و سمیه مادرش هم که در این باره با ابوجهل تندی کرده بود ، به وسیله ي نیزه ای که آن ستمگر به قلبش زد، به شهادت رسید.
خود عمار را هم آقدر اذیت کردند که به ناچار – و تنها به زبان – از اسلام برگشت ! در حالی که سینه اش از ایمان پر بود. ولی بعد ناراحت شد که چرا حتی به زبان هم از اسلام دوری جسته است ! این بود که گریه کنان به دیدار پیامبر (ص) شتافت و ماجرا را تعریف کرد .
حضرت محمد (ص) فرمود : آیا به راستی و در دل، به اسلام ایمان نداری ؟ عمار پاسخ داد : چرا ای رسول گرامی . قلبم همیشه از ایمان پر است و پیامبر (ص) فرمودند : بسیار خوب، عیبی ندارد . برای رهایی از شر آنان ، ایمان خودت را پنهان بدار.
رسول خدا (ص) درباره ي عمار فرموده بود که او را گروهی ستمگر خواهند کشت.
... عمار یاسر ، در جنگ صفین مردانه جنگید . او در آن جا گفته بود:" ای خدا ! اگر بدان رضای تو در آن است که خود را در آب بیندازم چنین می کنم ... اگر بدانم رضای تو در آن است که شمشیرم را بر شکم بگذارم و فشار دهم تا از پشتم درآید چنین می کنم!"
عمار دراین جنگ هم چنان شمشیر می زد که ناگهان مردی پهلویش را هدف گرفت و چنان ضربتی به عمار زد که او را بی تاب کرد و از پای انداخت. عمار برگشت و از غلامش کمی آب خواست . او هم ظرفی پر از شیر برای عمار آورد. تا چشم او به ظرف شیر افتاد، گفت :
راست گفت پیامبر اسلام که فرمود آخرین چیزی که بخوری شیر خواهد بود !
آن وقت ظرف شیر را سر کشید و از دنیا رفت !
حضرت امام علی (ع) بر جنازه ي عمار نماز خواند و با دست خودش ، او را به خاک سپرد.
تو مهربان ترينى
اى مادر عزيزم!
بگذار زير پايت
صد شاخه گُل بريزم
تو خوبتر ز خوبى
اى سرو و سنبل من
دستت بده ببوسم
اى مادرِ گُلِ من!
تابندهتر ز خورشيد
نور محبّت توست
هستم اگر چنين من
از لطف و رحمت توست
با شور و شادمانى
من مىدوم به سويت
تا بوسههاى خود را
سازم نثار رويت!
درياى زيبا
اى آبى پاك!
چه به شكوهى
در دامن خاك
گاهى تو آرام
گه درخروشى
گاهى به غوغا
گاهى خموشى!
مىبوسد از دور
روى تو، خورشيد
هر بامدادان
با شور و اميد
از هرچه زيباست
دارى نشانى
من هر چه گويم
بهتر ز آنى
در تو نشان از
همبستگى هاست
با تو، هميشه
پيوستگى هاست
درياى زيبا
اى آبى پاك!
چه با شكوهى
در دامن خاك