تبليغاتX
کودکانه های جواد نعیمی
معرفي وارايه ي آثاري كه براي كودكان و نوجوانان نوشته ام .
از ديده چو اشك بي حسابت آمد

مامان   پي دادن جوابت  آمد

لبخند زدي ستاره ي كوچك من

گويا كه فرشته اي به خوابت آمد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:52  توسط جواد نعيمي  | 

 

 يكى بود، يكى نبود، بود و نبود، يك خاله سوسكه‏اى بود كه توى اين دنيا، غير از يك بابا، كس ديگرى را نداشت. يك روز، پدر خاله سوسكه به او گفت:

 - ديگر پير و زمين گير شده‏ام و نمى‏توانم خرج تو را بدهم. شنيده‏ام كه يك آقاموش، وجود دارد در شهر شوش. چون شغل آزاد دارد، هرچه بخواهى برايت مى‏آورد. پس بهتر است بروى و زن او بشوى.

 خاله سوسكه با خودش گفت:

 - بابا جانم راست مى‏گويد، هر چه كه خواست مى‏گويد. فكر بدى نكرده است. آقاموشه يك مرد است!

 خاله سوسكه اين راگفت و تصميم خودش را گرفت.

 

                                    

 

 فرداى آن روز، خاله سوسكه‏ى افسانه‏ى ما، با پوست بادمجان و سنجد و پياز براى خودش كفش و لباس درست كرد و به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت، تا رسيد به يك طاووس قشنگ. طاووس نگاهى به خاله سوسكه انداخت و گفت:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، ناز نازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - دارم مى‏روم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 طاووس گردنش راكج كرد و گفت:

 - ببينم خاله سوسكه، زن من نمى‏شوى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - بفرما ببينم شغلت چيست؟ چقدر در آمد دارى؟ ماشين دارى؟ خانه دارى؟...

 طاووس گفت:

 - نع! نع! هيچ كدام از اين‏ها راندارم. تازه ليسانس گرفته‏ام، ولى هنوز بى كارم!

 خاله سوسكه پشتش را به طاووس كرد و گفت:

 - ول معطلى بابا! من بيايم زن تو بشوم؟! محال است كه چنين كارى بكنم!

 

                                    

 

 پس از اين، خاله سوسكه راهش را گرفت و رفت و رفت، تا به يك بچه شير رسيد. بچه شير از او پرسيد:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، نازنازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه پاسخ داد:

 - دارم مى‏رم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 بچه شير گفت:

 - چطور است زن من بشوى،ها ؟

 خاله سوسكه دستى به كمر زد و پرسيد:

 - ببخشيد حضرت آقا! شغل شريف تان چيست؟ وضع مالى چطورى است؟ جيب‏ها پُر است يا خالى است ؟

 بچه شير سرى تكان داد و گفت:

 - اِىْ، نان بخور و نميرى دارم، نويسنده و شاعرم، در كار خود ماهرم!

 خاله سوسكه سرى تكان داد وگفت:

 - هِه! نويسنده! شاعر! اين هم شد شغل؟ نه بابا جان برو پى كارت!

 

                                    

 

 خلاصه چه دردسرتان بدهم؟ خاله سوسكه رفت و رفت و رفت، تا رسيد به شهر شوش. يك راست رفت به سراغ آقاموش!

 آقا موشه، نگاهى به قد وبالاى خاله سوسكه انداخت و يك دل نه، صد دل عاشق خاله سوسكه شد.

 تا آقا موشه دهنش را باز كرد كه بگويد »زن من مى‏شوى يا نه؟« خاله سوسكه »بله« را گفته بود.

 

                                    

 

 بله... آقا موشه و خاله سوسكه رفتند تا يك تالار عروسى بگيرند. از بخت بد، همين كه آقاموشه از ميزان خرج و مخارج تالار، با خبر شد و فهميد كه عروسى چه مخارجى كف دستش مى‏گذارد، قلبش گرفت و جابه جا سنگ كوب كرد و افتاد و مرد!

 خاله سوسكه، باگريه و زارى زد توى سر خودش! بعد هم زير لب گفت:

 - نخير! ما اصلاً انگار شانس نداريم! بهتر است برگردم به همان افسانه‏ى قديمى. يعنى بروم همدان، تا بشوم زن استاد رمضان!

 افسانه‏ى ما تمام شد، امّا نمى‏دانيم خاله سوسكه به همدان رسيد، يا توى جاده‏ها، زير ماشين‏ها، جانش به لبش رسيد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:37  توسط جواد نعيمي  | 

بچه هاي خوب ، هيچ وقت خواندن كتاب هاي خوب را از ياد

 

نمي برند ودر اين راه  از بزرگ تر ها كمك مي گيرند. تازه در

 

باره ي هرچه كه مي خوانند خوب فكر مي كنند !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:58  توسط جواد نعيمي  | 

 

يك روز ديدم

خورشيد زيبا

نورى طلايى

پاشيده بر ما

 

گفتم: چه زيبا

گل‏ها شده باز

به‏به كه دنيا

ديگر شده ناز

 

من مى‏دويدم

اين جا و آن‏جا

باران تندى

باريد هر جا

 

خورشيد زيبا

تنها به آنى

نقشى كشيد از

رنگين كمانى

 

خورشيد خانم

نقاش خوبيست

در دفترش من

دادم به او بيست!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 14:16  توسط جواد نعيمي  | 


 

 مانند يك گُل

 خوش رنگ و خوش بوست

 من دارم او را

 مانند جان، دوست

 

 از ديدگانش

 چون چشمه سارى

 پيوسته جوشد

 مِهرى بهارى

 

 دستان او هست

 چون شاخساران

 هم ميوه دارد

 هم سايه ساران

 

 بر دامن او

 سر مى‏گذارم

 تا اين كه آزاد

 باشم زِ هَر غم!

 

 هر جا كه هستم

 مى‏جويم او را

 هر صبح و هر شام

 مى‏بوسم او را

 

 مامانِ نازم

 پاينده باشد

 صد سالِ ديگر

 او زنده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 21:39  توسط جواد نعيمي  | 

 

 

 

پسرم !

پسر خوبم! این نامه را پدری برای تو می نویسد که در زندگی خوشی ها و ناخوشی ها، زیبایی ها و زشتی های زیادی را دیده است . پدری که طی سال های عمر خویش از حوادث گوناگون و مسایل مختلف ، تجربه ها آموخته و نکته ها اندوخته.

پسر عزیزم ! دلم می خواهد به آن چه می گویم خوب بیندیشی. حالا دیگر به سنی رسیده ای که خیلی خوب می توانی خوبی ها و بدی ها را از یکدیگر تمیز دهی.

پسرم ! هر لحظه ممکن است زمانی برایت پش آید که لازم باشد راجع به چیزی تصمیم بگیری. در این گونه موارد، سعی کن در کنار احساست، از عامل عقل و تدبیر و دوراندیشی هم استفاده کنی، چون آدم باید آخرت بین و عاقبت نگر باشد. چه بسا تصمیمی که در یک لحظه می گیری، سر نوشت باقی مانده ي  عمرت را رقم بزند.

پسر گلم ! دوستان زیادی ممکن است در سر راه تو سبز شوند یا بهتر بگویم دوست نماهایی که بدشان نمی آید تو را هم مثل خودشان کنند و به سلامت ایمان و خرد و کار و راه تو صدمه بزنند. پس باید هوشیار باشی و به هر دستی که به سویت دراز می شود ، دست ندهی!

پسرم ! سعی کن همیشه از توانایی هایت در راه های خوش فرجام و مثبت ، در راه های سازندگی و بالندگی استفاده کنی. دلم نمی خواهد حتی یک بار لب به سیگار بزنی ! فکر نکن این حرف ساده و پیش پا افتاده ای است . نه ! همین سیگاری که ممکن است به تفنن به آن پک بزنی،  قادر است تو را به سیاه چال وحشت ناک اعتیاد بیندازد و تو خوب می دانی که اعتیاد یعنی کشیدن خطی قرمز بر همه ی تلاش های ارزش مند بشری ! اعتیاد یعنی از دست دادن شخصیت و هویت انسانی ، یعنی ذلت و بیچارگی و  مرگ !

بنابراین مواظب باش که در دام سوداگران تباهی و فساد و ذلت نیفتی . میهن اسلامي برای پایداری و سرافرازی ، به جوانان آگاه ، روشن ضمیر و با صفایی مثل تو نیاز دارد . قدر گوهر وجودت را به خوبی بدان !

پسر دلبندم ! از حمله های گوناگون دشمنان غافل نباش . عزیزم ! دشمنان نمی توانند ببینند که تو و میهنت هر روز بیشتر رشد کنید و بالنده تر شوید و ثمربخش تر. این است که هر روز به گونه ای می خواهند بر تو و کشورت هجوم بیاورند و می آورند. حالا دیگر دشمنان ما فهمیده اند که از راه حمله ی نظامی ، تحریم اقتصادی ، شایعه پراکنی و امثال این ها، طرفی نمی بندند و سودی نمی برند . نقشه های کنونی آن ها ، تیشه زدن به ریشه هاست. حواست را کاملاً جمع کن ! این بار دشمن قصد دارد که با رخنه در فرهنگ ،تورا از جوشش و کوشش و تلاش و پیشرفت باز دارد.

پسر عزیزم ! مراقب باش که دشمنان ، زیرکانه به حوزه ی اندیشه و فرهنگ تو وارد نشوند  مبانی اخلاقی و عقیدتی تو را تخریب نکنند ! و مواظب باش که در زمره ي کسانی که آب  به آسیاب دشمن می ریزندو به اجرای نقشه های شوم دشمنان سرعت می بخشند ، نباشی .

پسر نازنینم ! ایمان مداری ، بزرگ ترین و بهترین چیزی است که تو را به آن سفارش می کنم . دست های سبزت را همواره بر آستان خدای بي نیاز دراز کن و پیوسته در کارهایت بر او توکل داشته باش و از او مدد بخواه که برترین یار و دوست صمیمی انسان ، خداست.

پسرم ! همیشه یار و یاور و بازوی خواهر و برادرت باش و پیوندهای دوستي و فامیلی را محترم بشمار و صله ی رحم را فراموش نکن.

عزیزم ! حرف های زیادی برایت دارم، اما فرصت کم است . فعلا روی ماهت را می بوسم و از خداوند می خواهم که همواره یار و مددکار تو باشد. دلت شاد و لبت خندان باد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 3:1  توسط جواد نعيمي  |