فرشته ها غمگين اند! پرنده ها ناراحت اند و ما آدم ها نيز به سوگ مي نشينيم،در غم فراق مولاي مان امام علي(ع).
شهادت جان گداز حضرت علي عليه السلام بر همگان به ويژه كودكان و نو جوانان تسليت باد!
دختر خوبم ! من این نامه را نه از راهی دور، که از همین نزدیکی ها برایت مینویسم . دلم می خواهد خوب به حرف هایم گوش کنی ، روی آنها فکر کنی و مرا هم از نظریات خودت آگاه سازی.
دخترم ! حالا دیگر داری کم کم برای خودت خانمی می شوی . نوجوانی هستی که تا چشم بر هم بزنی، پا به عالم جوانی گذاشته ای و چندی بعد هم یکی از مادران جامعه به حساب می آیی. مادرانی که بسیاری از خوبی ها و بدی های فرزندان ، بستگی به خوبی ها و بدی های آنان دارد.
دخترم ! چشم هایت را خوب باز کن. دشمنان من و تو کم نیستند ! آن ها تلاش می کنند با بهره گیری از راهها و وسایل گوناگون مانع راه درست زندگی کردن تو بشوند. دختر خوبم ! دشمنان که دلشان به حال ما نمی سوزد. پدر و مادر بزرگترین دوستان تو هستند . آن ها چون از تو بزرگ ترند ، عمر و تجربه بیشتری دارند و هب قول معروف سرد و گرم روزگار را چشیده اند ، بهتر از هر کسی می توانند راهنمای تو باشند . پس سعی کن همیشه مشکلات خودت را با آنها در میان بگذاری. دوستان ناباب ممکن است تو را به بیراهه بکشانند. همیشه با افرادی نشست و برخاست داشته باش که خیرخواه تو باشند .
دخترم ! مدپرستی و دل خوش کردن به ظواهر ، چندان پایدار نیست . این معنویت و فضیلت است که همواره ماندگار خواهد بود
عزیزم ! ایمان بهترین عاملی است که می تواند انسان را به راه راست و درست بخواند. سعی کن ایمانت را محکم و قوی نگه داری .
پاره ی دلم ! برای دختر و زن ، حجاب و عفت و عصمت نگهبان بسیار خوبی است . تقوا و عفاف، زیباترین زیور دختران و زنان و برازنده ترین موجودی آن هاست . تو همانند گوهری هستی که در صدف حجاب ، زیباتر و ارزشمندتر جلوه می کنی. انتظارم از تو این است که همواره به حفظ حجاب کامل پایبند بمانی و بدانی که هیچ کس ، هیچ گاه نباید از یاد و نام و راه خدا غافل بماند .
دختر خوبم ! نماز خواندن در اول وقت ، خوبی های بسیار زیادی دارد. پس، همیشه با نشاط وضو بگیر. اول وقت و با دقت و حضور قلب، نمازت را بخوان و از خداوند برای موفقیت در درس و کار و زندگی یاری بخواه .
دختر گلم ! انسان آگاه و با سواد برای خود و جامعه اش بسیار سودمند خواهد بود . بنابراین درس هایت را خوب بخوان و علاوه بر کتاب های درسی ، کتب آموزنده و مفید را هم مطالعه کن.
عزیزم ! سعی کن همیشه خودت باشی. هویت تو ، هویتی اسلامی و ایرانی است. کسانی هستند که تلاش می ورزند . من و تو به پیشینه ی والای فرهنگی و هویت ارزشمند خودمات پشت کنیم و از یاد ببریم که ایرانی و مسلمان هستیم، تا بتوانند ما را از خود بیگانه کنند و آن چه را که می خواهند بر ما تحمیل نمایند.
دختر نازنینم ! مامان از صبح تا شب در خانه برای راحتی ما، زحمت می کشد (همان طور که من بررای آسایش شما، در بیرون از خانه به کار مشغولم) بنابراین سعی کن در اوقات فراغت در کارهای خانه به او کمک کنی. قد پدر و مادر را بدان و تا می توانی به آنها احترام بگذار !
دختر خوبم ! همان طور که در جامعه ، آدم های خوبی وجود دارند ، ممکن است گرگهایی در لباس میش هم وجود داشته باشند . پس مراقب باش در دام این گونه افراد نیفتی.
دختر عزیزم ! حرف های گفتنی زیادی برایت دارم، اما این نامه را در همین جا و با این سفارش که همیشه خداوند را حاضر و ناظر بر کارهای خویش دانی و تنها درراه رضای او قدم برداری ، به پایان می برم و برایت موفقیت و بهروزی و شادکامی آرزو می کنم. زنده و با نشاط باشی !
هر روز که روزنامه را ورق می زنی ، درباره ی آن ها نوشته اند . اندوه به سختی جانت را در مشت می فشارد و بر روحت چنگ می اندازد.. انگشت به دندان می گزی و با خودت می گویی : چرا باید این گونه باشد ؟
چرا گل ها را پرپر می کنند ؟ چرا قدر نعمت ها و هدیه های خدا را نمی دانند ؟ چرا دل ها سنگ شده اند ؟ چر ا احساس ها مرده اند و چرا محبت های کم شده اند ؟
حقیقت این است که بچه ها ، غنچه های زندگانی ما هستند . هدیه های آسمانی اند . ارمغان هایی از عالم ملکوتند . آنها موجودات دوست داشتنی و زیبایی هستند که به عنوان امانت به دست ما سپرده شده اند.
اکنون این پرسش مطرح است که وقتی خداوند امانتی را به ما می دهد ، چگونه باید از آن نگهداری کنیم ؟ راستی وقتی در روزنامه می خوانیم ، یا از رایدو و تلویزیون می شنویم که کودکی مظلومانه تحت شکنجه مادر یا نامادری خود قرار گرفته یا پدری فرزندش را به قتل رسانده، یا بچه ای قربانی جدایی والدین خود شده است ، یا وقتی می شنویم که نا انسانی ، برکودکی ستم روا داشته است و اذیت و آزارش کرده است یا به هر گونه فرزندی مورد بیمهری مربیان یا پدران و مادران خود قرار گرفته ، چه احساسی به ما دست می دهد ؟ آیا روح مان آزرده نمی شود ؟ آیا مغزما سوت نمی کشد ؟ آیا جسم و جان مان را اندوهی عمیق و شگفت زدگی یی انبوه فرا نمی گیرد ؟
چگونه می توان تصور کرد که طفلی معصوم و بی دفاع ، نوگلی تازه شکفته ، موجودی ملکوتی، این گونه مورد نگاههای ناآگاهان قرار گیرد ؟ چگونه درباور کسی می گنجد که واژه های شفقت و رحمت ، مهرو انسانیت ، عواطف و احساسات و دانش و معرفت از قاموس انسان ها حذف شود و یکی از مواهب الهی یعنی فرزند پاک انسان در معرض کینه و خشم و شکنجه و بی مهری و کم محلی قرار گیرد ؟
فرزندان ما ، به حمایت و هدایت ما نیاز دارند ، نه به قتل و غارت ما !
مسئوولیت سنگین ما ، کمک به شد و پرورش جسمی و روحی آنان است . ما باید به زمینه سازی های لازم در این راه مدد رسانیم ، نه این که سد کننده راه تکامل و پیشرفت آن ها باشیم .
اگر قوانین موجود ، به راستی قادر به حمایت از کودکان نیستند ، اندیشمندان و مسئوولان باید در این باره بیندیشند و تمهیدات لازم قانونی را برای حمایت از این موجودات عزیز فراهم آورند .
در حقیقت ، همه ی نا آگاهان و غرض ورزانی که رفتار نامطلوبی با کدکان، این نعمت های ارزشمنند الهی ندارند ، باید آگاهی بیابندو همگان ملزم به رعایت حقوق کودکان شوند و با متخلفان وبه شدت برخورد قانونی لازم صوت گیرد ، تا سلامت، رشد و پرورش کودکان و نوجوانان به خوبی تضمین شود.
با این آرزو که هر چه سریع تر فرزندان ما ، از حمایت های لازم قانونی برخوردار شوند، برای همه ی کسانی که به سعادت و بهزیستی نونهالان و کودکان و نوجوانان جامعه اسلامی می اندیشند و عمل می کنند، موفقیت و بهروزی می خواهیم .
سپاس ونيايش شايسته ي پيشگاه يگانه اي باد كه نخستين نوه ام ستايش را به ما هديه داد.
بايد كه به درگاه خدا كرد نيايش
زيرا كه به ما داده گلي مثل ستايش
پسرك يك توپ داشت يك توپ رنگين و قشنگ ،رنگ و وارنگ ، زبررو زرنگ !
اوتوپش را خيلي خوب نگه مي داشت .
از دل و جان دوستش مي داشت
پس از بازي هم آن رادر گوشه اي مي گذاشت .پسرك توب را راضي مي كرد،بعد هم با او بازي مي كرد.
پسرك و توپ باهم مي گفتند و مي خنديدند .از اين طرف به آن طرف مي دويدند . اين ور حياط آن ور حياط، همه جارامي گرديدند. پسرك وقتي مي خواست با توپش بازي كند، مي گفت:
توپ من! توپك من !اي توپ خوشكل من! عزيز جان و دل من !بيا باهم بازي كنيم.
توپ هم جوابش رااين طور مي داد.البته آهسته نه با دادو فرياد:
دوست من!دوست خوبم! پسرك كوچولوجان! بيا تا بازي كنيم، همديگر را راضي كنيم!
آن وقت دوتايي شروع مي كردند به بازي كردن و خنديدن و دويدن ... ْآن قدر هم بازي مي كردند كه خسته مي شدند.شب كه مي شد، مادر به پسرك هم ديگر خيلي خسته شده بود رو مي كرد به توپش و مي گفت : توپ من اي توپ زيباي من بيا بالاي سرم وقت خواب رسيده است .
توپ كوچولوكو هم قل مي خورد و مي آمد بالاي سر پسرك مي نشست . آن وقت هر دوتا از خستگي خوابشان مي برد
يك شب كه پسرك خيلي مثل شاد وخندان بود وداشت با توپش بازي مي كرد گل از گلشن شكفت با خودش شكفت با خودش گفت واقعا چه چيزي عجيبي توپم شده مثل سيبي يك سيب قرمز و زرد كي تورا اين طوري كرد
بعد هم خواست آن سيب قشنگ و ناز را به دندان بكشد كه توپ فرياد زد :
بعدهم خواست آن سيب قشنگ و ناز را به من دندان كشيد كه فرياد زدآهاي اهاي دوست من داري چكار مي كني چرا مي خواهي مرا بخوري گرچه كه من قشنگم آبي و سرخ وزردم ولي فقط يك توپم تورهم خيلي دوست دارم
پسرك خنده اي مي كرد و گفت اي توپك طلايي بازيگوش و بلايي بدو بيا پيش من و من هم تورا دوست دارم
بازهم پسرك تورا به هواانداخت يكباره توپ بال درآورد مثل يك پرنده شد از يك شمرد تا هفت بعد هم پركشيد و رفت رفت توي اسمان نشست مثل ماه شب چهاردهم
پسرك صدايش زد اما از توپ جوابي نيامد
پسرك گريه اش گرفت آمد كنار پنجره ايستاد فريادش را سرداد
توپ قشنگم
برگردد پيشم
ازمن چي ديدي كه به اسمان پريده اي
اي تو يك ناقلا
بيا به اينجا
توپك ناقلا بيا بيا به اينجا
توپك قشنگ رنگ وارنگ به سرعت برق آمد پايين كنار دست پسرك ايستاد بعد هم آهسته درگوشش چيزي گفت
غير از پسرك هيچ كسي حرف توپك را نشنفت
پسرك كه سروصداي بچه اش را شنيده آهسته در گوشش چيزي گفت
غير از پسرك بالاپريد اين وردودبد ان وردويد هميناله كرد هي گريه كرد آخر سر درگوشش چيزي گفت غير از پسرك بالا پريد
اي توپك طلايي!بازيگوش وبلايي، بدو بيا پيش من ، من هم تو را دوست دارم!
باز هم پسرك وتوپ با هم بازي كردند.پسرك مي دويد، توپك مي دويد.توپك مي پريد ، پسرك مي پريد .خانه را شش تا خانه كرده بودند.
پسرك توپ را به هوا انداخت . يك باره توپ بال در آورد.مثل يك پرنده شد.از يك شمرد تا هفت ، بعد هم پركشيدورفت !رفت توي آسمان نشست .مثل ماه شب چهاردهم!
پسرك صدايش زد.اما از توپ جوابي نيامد!
پسرك گريه اش گرفت.آمد كنار پنجره ايستاد ، فريادش را سر داد:
توپ قشنگم!
برگرد پيشم
از من مگر چه ديدي
كه به آسمان پريدي!
اي توپك ناقلا
بيا، بيا به اينجا
توپك قشنگ ، رنگ ووارنگ ،زبر وزرنگ ، به سرعت برق آمد پايين ، كنار دست پسرك ايستاد.بعد هم آهسته در گوشش چيزي گفت.
غير از پسرك ، هيچ كسي حرف توپك را نشنفت!
پسرك بالا پريد ، پايين پريد.اين ور دويد، آن ور دويد،هي ناله كرد،هي گريه كرد. . . آخر سر، دل توپك به حال او سوخت.اين بود كه چشمش رابه پسرك دوخت.بعدهم از او قول گرفت كه پس از اين، به آنچه گفته گوش كند،كارهاي خوب خود را هرگز فراموش نكند!...
مادر پسرك كه سروصداي بچه اش را شنيده ، آهسته پسرش راصدا زدوگفت:
«پسرم!مثل اين كه خواب مي ديدي ،يك خواب غمناك مي ديدي!»
پسرك،توي رختخوابش نشست؛چشمانش را باز كرد وبست ، بالاي سرش را نگاه كرد.توپش را كه سر جاي خود ديد ، از ته دل خنديد اما هرچه به اين ورغلتيد،هرچه به آن ور غلتيد ، خواب توي چشمش ندويد!
مادرپسرك رو به او كرد وگفت :
«پسرم بگير بخواب.وول نخور توي رختخواب!»
پسرك از جابرخاست،خودش را انداخت توي بغل مادرش وآهسته درگوش او گفت:
«توپم كمي ناراحت است!بايد او را راضي كنم تا فردا با من بازي كند»
مادر پسرك پرسيد:
«اي بازيگوش ناقلا»
«لابد يك كاري كردي ، ها؟!»
پسرك گفت : امشب كمي خسته بودم.پس از بازي كردن با توپ،صابون نزدم به دستم، رفتم يك گوشه نشستم ، ميوه اي را برداشتم همان طور نشسته توي دهانم گذاشتم!موقع خواب هم كه رسيد، مسواك زدن يادم رفت ... حالاتوپم با من قهر كرده ،بگو ببينم چه كار كنم؟!...
مادر پسرك كه غصه را توي چشمهاي پسرش ديد، آهي كشيد بعد هم با مهرباني ، به خوبي وآرامي گفت : پسر عزيزم ! اين را به ياد داشته باش .وقتي مي خواهي غذا بخوري ، همين طور بعد از هر كار وهر بازي ، بايد دست وصورتت را با آب وصابون ، تميز بشويي.
حالا هم پاشو، اين كار رابكن.مسواك هم بزن.بعدبيااين جا،توي رختخواب ، آسوده بخواب.فردا مي بيني ، كه توپك تو،از تو راضي است، مثل هميشه خوشحال وخندان،مشغول بازي است...
پسرك،كارهايي را كه مادرش گفته بود انجام داد وپريد توي رختخوابش .چشمهايش كه بسته شد، درباغ خواب به رويش باز شد گلها به او خنديدند.بلبلها برايش سروصدا خواندند.درختها او را نوازش كردند ونسيم صورتش را بوسيد.
پسرك، درگوشه اي از باغ خواب ،توپ قشنگش را ديد كه به شكل يك رنگين كمان زيبا در آمد.آن وقت دويد به طرف پسرك دست او را گرفت وبرد!
پسرك از بالاي ابرهاي سفيد ، چيزهاي زيبايي مي ديد.خودش هم خيلي قشنگ شده بود.درست مثل يك تكة ماه! او مثل كبوتر مي پريد.خوشحال وخندان بود.يك دفعه نگاهش افتاد به زمين،ديد كه پدر مي خندند ،ديد كه مادر مي خندند.
دندانهاي تميز پسرك، مثل ستاره ها مي درخشيدند وتوي آسمان نور مي پاشيدند.يواش يواش ، توپك او، آورد او را سوي زمين.
ديگر صبح شده بود.پسرك چشمهايش راگشود، توپك بالاي سرش بود وداشت به او مي خنديد!
توپك دستش را دراز كرد
بعد پسرك را ناز كرد
توپك چه رنگ وارنگ بود
پسرك چقدر زرنگ بود
قصه،چقدر قشنگ بود.
يك برگ زرد، امروز
مثل كبوترى شاد
از شاخهاى پر كشيد
در پيش پايم افتاد
باد آمد و دوباره
يك برگ قهوهاى هم
در برگريز پاييز
شد از درخت ما، كم
نارنجى آن جا هنوز
نشسته بود در باد
ناگه به تندى آن هم
از روى شاخه افتاد
هر برگى از شاخهاى
آهسته چون جدا شد
يك عكس خوب و زيبا
از اين درخت ما شد
در ديدهى من اكنون
انگار دفترى باز
با صد هزار برگش
پرواز كرده آغاز
اين دفتر نقّاشى
ببين كه در پيش ماست
چه دفتر قشنگى
پاييزِ خوب و زيباست
اين كودكانه هاي جواد نعيمي است
آماده ي نگاه تو و خوشه چيني است
كودكى فصل نشاط و شادى است
كودكى معناى هر آزادى است
كودكى پرواز يك سنجاقك است
كودكى زيبايى يك اردك است
كودكى عطر گل ياس است يا:
بوى شب بوى ميان خانهها
كودكى بوى گل و باغ و بهار
كودكى زيباتر از هر آبشار
كودكى توپ قشنگ بازى است
كودكى اسب سريع تازى است
كودكى يعنى رها بودن ز غم
فارغ از هر غصّهاى، از بيش و كم
كودكى شيرينى هر خانه است
كودكى لبخند يك پروانه است
كودكى دوران خوبىهاى تك
كودكى همراهىِ با قاصدك
كودكى دنياى خوب پاكى است
جايگاه شادى و چالاكى است
كودكى مثل شبى مهتابى است
كودكى رنگ قشنگ آبى است
كودكى، كوتاه همچون آه ما
يا كه توى حوض، عكس ماه ما
كودكم شعر مرا از بر بخوان
كودكى خوب است قدرش را بدان
همان گونه كه شما دوستان خوبم مي دانيد تاكنون هفتاد عنوان از آثارم به چاپ رسيده كه تعداد زيادي از اين كتاب ها براي كودكان ونو جوانان عزيز نوشته شده است . يكي از اين آثار نازبوها نام دارد كه داستاني لطيف وزيبا از زبان سبزي هاست. اين كتاب براي بچه هاي دبستاني (سال هاي اول و دوم ) مناسب است . نازبوها به چاپ چهارم رسيده است.
يكي ديگر از كارهايم كه براي نوجوانان نگارش يافته قصه ي من : حكايتي از زبان كتاب نام دارد. اين كتاب هم تاكنون دونوبت چاپ شده. همچنين يكي از آثارم به نام قصه ي زاير كوچك در نخستين مراسم انتخاب كتاب سال خراسان (1382) مورد تقدير قرار گرفته است.
خانه ي ماهي ها زير آب ،خيلي ديد ني بود . رنگ هاي سبز و آبي ،در و ديوار خانه ي آن ها را پوشانده بود .خود ماهيها هم رنگ وارنگ بودند : زرد، قرمز، طلايي، نقره اي، راه راه، نقطه نقطه، جورواجور ، هزار جور ...
توي اين ماهي هاي رنگارنگ،يك ماهي كوچولو بود كه دمش نقره اي رنگ بود. براي همين ، مامانش اسم او را دم نقره اي گذاشته بود . ماهي كو چولو ي قصه ي ما ، خيلي دلش مي خواست اين ور و آن ور برود و همه جا را بگردد .
اما مادرش به او گفته بود : تو هنوز خيلي كوچو لويي.هيچ وقت تنهايي جايي نرو . آخر ، ما توي اين دريا ، هزار تا دشمن داريم . هر وقت دلت تنگ شد و خواستي دريا را بگردي، يا دست مامان را بگير ، و يادست بابارا.بدون ما هيچ وقت ،به هيچ جا نرو !
ماهي كوچولو مي گفت : پس چرا خودت تنهايي شنا مي كني !
مامان دم نقره اي مي گفت: آخر كوچولو جان!من همه ي راه ها را بلدم ،همه ي دشمن ها را مي شناسم ، از همه ي خطر ها آگاهم . زير اين جلبك ها،لابه لاي اين سنگ ها ، توي هر يك از سوراخ ها، در بالا ، در پايين ، در راست ، در چپ ... هر لحظه ممكن است خطري وجود داشته باشد ودشمني از آن جا بيرون بيايد.آن وقت اگر تو تنها باشي ، اگر دشمن ها را نشناسي ، مي خواهي چه كار كني ؟!...
ماهي كوچولو ، ته دل به حرف هاي مامانش مي خنديد و مي گفت : مامان ترسوي من ، چه حرف ها كه نمي زند!توي اين دريا ،هرچي كه باشد، ماهي است.ماهي هم كه به ماهي كاري ندارد!
يك روز صبح زود كه مامان دم نقره اي هنوز چشم هايش را باز نكرده بود، دم نقره اي از خواب بيدار شد وشناكنان به اين طرف وآن طرف رفت.او همين طور جلو مي رفت ومي رفت... يك دفعه به خود آمدو ديد رسيده به وسط هاي دريا. راه را گم كرده بود.نمي دانست از كدام طرف بايد برود.كمي ترسيد.با خودش گفت :كاش از مامانم دور نمي شدم! ناگهان ديد يك ماهي خيلي بزرگ ، دارد به طرف او مي آيد.ماهي بزرگ ،بسيار وحشتناك بود.دندان هاي تيز وچشم هاي درشتي هم داشت!
دُم نقره اي با ديدن ماهي بزرگ حسابي ترسيد ... رنگش پريد وبدنش مثل بيد شروع كرد به لرزيدن.ماهي بزرگ داشت به طرف او مي آمد ودهانش را باز وبسته مي كرد.در اين هنگام ، چشم دُم نقره اي به تخته سنگ بزرگي افتاد كه جلبك هاي زيادي در اطراف آن وجود داشت.ناخود آگاه پريد پشت تخته سنگ ورفت زير آن پنهان شد . . .
خوشبختانه خطر رفع شده بود، اما دُم نقره اي باز هم مي ترسيد ومي لرزيد.
از آن طرف ، مادر دُم نقره اي همين كه سر از خواب برداشت وديد كه بچه اش در كنارش نيست ، دلش شور افتاد.
فوري شروع كرد به شنا كردن واين طرف وآن طرف رفتن.از اين همسايه بپرس ، از آن همسايه بپرس . هر ماهي يي را كه مي ديد ، از بچه اش مي پرسيد ومي گفت : نازنينم ، دُم نقره اي گم شده . حالا مي گوييد چه كار كنم؟
خلاصه ، از اين طرف به آن طرف شنا كرد.بالا رفت ، پايين رفت.رفت ورفت تا اين كه دُم نقره اي را پيدا كرد.دُم نقره اي هم داشت از ترس مي لرزيد ، كه مادرش رسيد ودست او را گرفت وگفت :تو كجايي بچه جان؟! دلم به هزار راه رفت.مگر صد دفعه به تو نگفتم كه بدون بزرگ ترها جايي نروي؟! حالا بگو ببينم كجا بودي ؟
دُم نقره اي همه ي آن چه را كه بر او گذشته بود، باز گفت وبه مامانش قول داد كه از آن به بعد ، به حرف هاي مادرش گوش كند ونصيحت بزرگ ترها را هيچ وقت فراموش نكند.
قصه ي ما به سر رسيد.دُم نقره اي به مادر رسيد!
مرغي كه انجير مي خورد، براي راست كردن نوكش؛ تن به عمل جراحي داد!
مرغ حنايي، نيازي به رنگ كردن پرهايش ندارد!
يك دوره كلاس هاي تقويتي روش هاي دانه چيني وپرواز ، براي جوجه هاي پنج روزه برگزار شد!
الاغي كه به همنوع اش لگد زده بود، به حبس در طويله محكوم شد!
بلبلي براي اين كه آواز بخواند، به دنبال بلند گو مي گشت!
پشه اي با فيل كشتي گرفت ودوم شد!
ميش ، از گرگي كه لباس او را پوشيده بود، شكايت كرد!
گاوي كه نُه من شير مي داد، در مسابقه ي سودمندترين حيوان، برنده شناخته شد!
بچّههاى ما
خوشحال و شادند
از غم و غصّه
همه آزادند
توى كوچهها
از نزديك و دور
آنها مىروند
با شادى و شور
دست به دست هم
ناصر وعلى
همراه همند
نسرين و زرى
يارِ بچّهها
دفتر و كتاب
توى مدرسه
مشق و هم حساب
درس نقّاشى
علوم و انشا
چه خوب و عالى
فارسى و املا
دنگ و دنگ و دنگ
با صداى زنگ
بدو به كلاس
بچّهى زرنگ!