غروب كه مي شود،خورشيد خانم مي رود پشت كوه وتوي خانه اش مي خوابد. اما ماه بيدار مي شود. خانه ي ماه هم توي آسمان است.هوا كه تاريك مي شود،من به خوبي ماه را مي بينم.
ماه گاهي برايم شكلك در مي آورد.
گاهي هم از توي پنجره ي اتاقم با من حرف مي زند.
يك بار هم ماه به من گفت: تو،چه بچه ي ماهي هستي!
خانه ي ما ه خيلي دور است.از روي پله هاي خانه ي ماچهار متر بالاتر است!
يك بار هم ديدم ماهي ها دارند با عكس ماه كه توي آب حوض خانه ي ما مي افتد،بازي مي كنند.
من ماه و ماهي را خيلي دوست دارم.
توى يك، باغ بزرگ
شادمانىها بود
قاصدك همره باد
آمد اين گونه سرود:
تن تان خسته مباد
اى درختان، ياران
دل تان شادان باد
لب تان هم خندان
چشم خود را بگشود
بلبلى خوش آواز
بُلبُلك خسته نبود
كرد خواندن آغاز
همه بيدار شدند
از صداى بلبل
نغمه هايى خواندند
بر سرِ شاخهى گل
خبرى خوش مىداد
قاصدك، در پرواز
آن خبر را ميگفت
بلبلى هم، با ناز:
گل نرگس وا شد
گل نرگس خنديد
شبنمى از رويش
توى اين باغ چكيد
همه جا پخش شده
عطر نرگس، حالا
دوست داريم كنون
ما، گل نرگس را
دخترك،آن قدر به نقاشي علاقه داشت كه هر شب دفتر نقاشي ومدادهاي رنگي اش را كنار رختخواب خودش مي گذاشت.آن وقت دراز مي كشيد وبه تماشا ي نقاشي هاي خودش مي پرداخت، وآن قدر با مدادها ودفترش حرف مي زد تا كم كم پلك هايش سنگين مي شدند ودفتر از دستش مي افتاد...
آن شب هم دخترك داشت به نقاشي نيمه تمامي كه روز گذشته كشيده بود، نگاه مي كرد كه ناگهان آن اتفاق برايش پيش آمد!...
دخترك يك باره احساس كردپشتش مي خارد، واندكي بعد با تعجب ديد كه دارد بال در مي آورد ! در يك چشم به هم زدن، دو تا بال قشنگ از پشت دخترك روييد!بال هايي كه هر كدام مثل يك دفتر بزرگ نقاشي بودند.
دختر دورخودش مي چرخيد كه ديد كسي دارد روي زمين دانه مي پاشد وبه او اشاره مي كند كه جلو برود .دخترك با خودش گفت : من كه پرنده نيستم تا دانه بچينم.ولي بعد با خود زمزمه كرد: اما من بال دارم! پس بايد بتوانم پرواز كنم.بعد هم بال هايش را به هم زد ، يعني آن ها را امتحان كرد.آن وقت تصميم گرفت به طرف دانه ها پرواز كند . . .
دخترك به راحتي توانست بال بزند وبه طرف دانه ها بپرد.او به نزديك دانه ها كه رسيد، ديد همه ي آن ها رنگي هستند.از ديدن آن ها خوشحال شد وبه طرف زمين فرود آمد.همين كه كنار دانه هانشست ديد آن ها دانه نيستند بلكه همه مداد رنگي هاي زيبا وكوچكي هستند كه زير نور خورشيد مي درخشند!
دخترك چند تا از مداد رنگي هاي كوچولو را برداشت وبال هاي خودش را با آن ها رنگ آميزي كرد.دخترك سپس نگاهي به اطراف خودش انداخت بال هايش را باز كرد ودوباره پرواز كرد .او در آسمان اوج گرفت وبال هايش در زير نور خورشيد، مثل رنگين كمان، زيبا شده بود.دخترك با خوشحالي پرواز مي كرد وبچه هايي كه روي زمين بودند، با ديدن بال هاي زيباي او، به هوا مي پريدند وشادي مي كردند واو را به همديگر نشان مي دادند.
دخترك همچنان بال مي زد واز آن بالا، زيبايي هاي زمين را مي ديد ولذت مي برد.او ،آن قدر پريد وپريد تا كم كم احساس خستگي كرد. در اين هنگام ،دخترك كه داشت به طرف زمين فرود مي آمد، خانه اي را ديد كه درست مثل خانه ي خودشان بود.پايين تر كه آمد، فهميد اشتباه نكرده.آن جا خانه ي خودشان بود.دخترك كه ديگر خيلي خسته شده بود،درست مثل يك گنجشك روي لبه ي پنجره ي اتاق خودش نشست وبه داخل اتاق نگاه كرد.رختخواب خودش را ديد. دفتر نقاشي اش هم كنار آن بود.ناگهان صداي گريه اي به گوشش رسيد.خوب گوش داد، صداي دفتر نقاشي دخترك بود كه داشت به شدت اشك مي ريخت وناله مي كرد!
دخترك از پنجره به داخل اتاق رفت ، اشك هاي دفترش را پاك كرد واز او پرسيد :چرا داري گريه مي كني ؟ چي شده است؟!
دفتر نقاشي دخترك به او گفت : من با تو قهرم!من از دست تو ناراحتم! در اين هنگام مدادهاي رنگي وپاك كن دخترك هم سرشان را بلند كردند وهم صدا گفتند: ما هم از تو شكايت داريم !
دخترك در حالي كه مدادها را توي جعبه شان مي گذاشت ودفترش را به سينه اش مي چسباند، با تعجب گفت : مگر من چه كار كرده ام؟مگر من به شما بدي كرده ام؟
دفتر نقاشي گفت : تو همه اش بي خودي ورق هاي مرا مي كني ودور مي اندازي.بعضي وقت ها هم الكي مرا خط خطي مي كني...
هنوز حرف هاي دفتر ، تمام نشده بود كه پاك كن پريد وسط حرف دختر وگفت: هر وقت هم كه بي كار مي شود،گوشت تن مرا مي جود ، يا تكه اي از من را جدا مي كند ودور مي اندازد !...
مدادهاي رنگي نگذاشتند حرف پاك كن تمام شود ويك صدا به دخترك گفتند :خوب نگاه كن! ببين ما چه قدر كوچولو شده ايم! براي اين كه همه اش نوك ما را مي شكني، وهي مارا مي تراشي. بعد هم مداد رنگي ها وپاك كن ودفتر نقاشي با هم گفتند : حالا فهميدي چرا ما از دست تو ناراحت هستيم؟!.
دخترك كه نقاشي را دوست داشت وبه دفتر ومدادهايش هم علاقه داشت واز شنيدن حرف هاي آن ها خيلي ناراحت شده بود، شروع كرد به گريه كردن.مدادها ودفتر وپاك كن هم دست به دست هم دادند وبال هاي دخترك را از تنش جدا كردند.درهمين وقت بود كه بال هاي دخترك به شكل يك هواپيماي كوچك در آمدند.دفتر نقاشي ،مدادهاي رنگي وپاك كن هم رفتند ونشستند توي آن هواپيما.وتا دخترك خواست به خودش بيايد ،هواپيماي كوچك ومخصوص ،از پنجره ي اتاق دخترك بيرون رفت ودر دل آسمان ناپديد شد!
دخترك با عجله دويد پشت پنجره وفرياد كشيد : دفتر نقاشي!پاك كن! مدادهاي رنگي! برگرديد! شما را به خدا برگرديد! قول مي دهم كه ديگر شما را اذيت نكنم! قول مي دهم از شما به خوبي مراقبت كنم وبي جهت شما را از بين نبرم وخراب نكنم! خواهش مي كنم برگرديد!...
دخترك داد مي زد ومثل ابر بهار گريه مي كرد، كه مادرش بالاي سرش آمد.آهسته او را تكان داد وگفت: دخترم بلند شو! چرا داري گريه مي كني؟بلند شو!تا كي مي خواهي بخوابي ؟اگر دير بجنبي مدرسه ات دير مي شود ،ها!
دخترك چشم هايش را باز كرد وقبل از هر چيز دفتر نقاشي ومدادهايش را از بالاي سرخود برداشت، آن ها را به سينه اش چسباند وگفت : قول مي دهم بچه ي خوبي باشم . حالا بگوييد ببينم با من آشتي مي كنيد يا نه؟!
نقاشي دخترك توي دفترش به او لبخند مي زد.پاك كن خوشحال بود ومدادهاي رنگي ، توي جعبه شان مي خنديدند . . .
دخترك نگاه ديگري به آن ها انداخت.خنده وشادي روي لب ها وتوي قلب دخترك دويد.او با خوشحالي از رختخواب بيرون پريد وهمه چيز را براي مادرش تعريف كرد.
- ماري كه پونه دم لانه اش سبز شده بود،به ناچار اسباب كشي كرد وبه لانه ي ديگري رفت !
- در دادگاه حيوانات،پشه ها به عنوان حشرات خون خوار مورد باز جويي قرار گرفتند!
- مرغي كه تخم دو زرده گذاشته بود،در مسابقه ي تخم گذاري برنده اعلام شد!
- قورباغه اي كه مي خواست ابو عطا بخواند،از آب رودخانه خواهش كرد سر بالا برود!
- موشي كه به سوراخ نمي رفت به دوستش تعارف كرد كه به آن سوراخ برود!
- سگ زرد براي اين كه ثابت كندبرادر شغال است،كارت شناسايي اش را نشان داد!
- خروس دانا،هيچ وقت بي موقع آواز نمي خواند!
- پرنده ي فرصت كه از بام خانه مان پريد،ديگر نتوانستيم به آن دسترسي پيدا كنيم!
- اسب پيش كشي دندان هايش را كشيد!
- پيشي بي ادب،موقع راه رفتن؛از مادرش پيشي گرفت!
شكفتن گل هاي باغ ايمان،ميلاد خجسته ي
امام حسين،حضرت ابوالفضل وامام سجاد
(درودخداوند بر آنان)برهمه ي كودكان
و نو جوانان مبارك باشد.به ويژه بر
عزيزاني كه افتخار همنامي باآن پاكان
را دارند.
عروسك خوب من
بچّهها خيلى ناز است!
لبهاى كوچك او
دايم به خنده باز است!
عروسك خوب من
شانه زده به مويش
نشسته پيش مامان
تميزه دست و رويش
عروسك ناز من
دو چشم دارد، سياه است!
روى قشنگ او را
ببين كه مثل ماه است
عروسك قشنگم
دو دست دارد، دو تا پا
پيش خودم هميشه
مىخوابانم من او را
بالا بلندى
سبزينه رختى
شاداب و زيبا
تو يك درختى
در باغ ما، باز
هستى تو آزاد
سرسبز و شادى
همبازى باد
بر شاخههايت
يك تاب بستم
با شور وشادى
رويش نشستم
هى خنده كردم
هى تاب خوردم
از ميوه هايت
من بهره بردم
ناگه ز شاخه
تابم جدا شد
ديدم لبانت
از خنده وا شد
آن وقت رفتم
با كاسهاى آب
كردم تو را من
سيرابِ سيراب!
مثل هر روز، در خلوت غار و تنهايي و انديشه بودم كه فرشته اي فرود آمد وگفت : بخوان !
در پاسخش گفتم : خواندن نمي دانم !
آن فرشته(جبرييل )مرا به سختي فشرد وباز گفت: بخوان! و ديكر باره همان جواب را شنيد.فرشته باز هم مرا فشرد وگفت: بخوان به نام پروردگارت، آن كه همه چيز را آفريد. انسان را از يك پاره خون
بسته خلق كرد. بخوان كه پروردگار تو گرامي است. آن كه انسان را
به وسيله ي قلم آموزش داد و به او چيز هايي را كه نمي دانست ،
آموخت.
آن گاه جذبه اي الهي مرا از كوه به پايين راند... ودر راه صدايي
شنيدم كه : اي محمد! تو فرستاده ي خداي بزرگي. تو پيامبري...
بر گرفته از كتاب بوي گل محمدي نوشته ي جواد نعيمي
سلام! اسم من احمد است.
يادم مىآيد وقتى كه كوچك بودم - خيلى كوچكتر از حالا - هر كسى مرا يك جور صدا مىزد! مثلاً مادر بزرگم هميشه دستى بر سر و صورتم مىكشيد، مرا مىبوسيد و مىگفت:
قربان نوهى عزيزم بروم. ماشاءالله به اين پسر خوب!
من هم روبرويش مىنشستم و مىگفتم:
مادر بزرگ! برايم قصه بگو...
او هم شروع مىكرد به قصه گفتن: »يكى بود، يكى نبود...
وقتى هم كه توى خانه خيلى شيطنت مىكردم، خواهر بزرگم با ناراحتى و با صدايى بلند مىگفت:
آخر داداش جان، يك دقيقه آرام بگير. بگذار به درسهايم برسم.
يك بار هم كه مهمانى داشتيم و بيشتر افراد فاميل به خانهى ما آمده بودند، پسر خالهام به طرف من دويد و گفت:
پسر خاله جان، بيا با هم بازى كنيم!
من رفتم چند تا از اسباب بازى هايم را بياورم كه دختر عمهام وارد اتاق شد، رو به من كرد و گفت:
پسر دايى عزيزم، سرم كمى درد مىكند. به بچهها بگو جيغ و داد و سر و صدا به راه نيندازند.
در همين موقع، صداى زنگ در بلند شد. دويدم و در را باز كردم. دايى ناصر با زن و بچه هايش پشت در بودند. پسر دايى ام تا مرا ديد، دست به گردنم انداخت، مرا بوسيد و خنده كنان گفت:
پسر عمه جان، حالت چطور است؟
... همين طور كه با دايى و زن دايى و بچه هايش سلام و احوالپرسى مىكردم، چيزى به ذهنم رسيد و هنگامى كه آنها وارد اتاق شدند، من روى پلّهها ايستاده بودم و با خودم فكر مىكردم: »چطورى، من، هم نوه هستم؛ هم داداش. هم پسر خاله، هم پسر دايى، هم پسر عمه؟!« كه ناگهان صداى مامان به گوشم رسيد:
احمد! بيا اينجا پسرم، كارَت دارم!
به طرف اتاق دويدم تا ببينم مامان چه مىگويد. چشم زن عمو كه به من افتاد، گفت:
به به! ماشاء الله به پسر برادر شوهر من. چه بچهى خوب و با ادبى است. من كه به اندازهى بچههاى خودم دوستش دارم.
خاله هم از آن طرف اتاق، رو كرد به زن عمو وگفت:
بچهى با تربيت را همه دوست دارند. من هم احمد جان را خيلى دوست دارم. آخر او پسرِ خواهر من است.
رو به مامان كردم و گفتم:
مامان جان چه كار دارى؟
گفت:
پسرم، بيا برو چند تا نان بگير و بياور.
همين كه مىخواستم از درِ حياط بيرون بروم، شنيدم يكى صدا مىزند:
پسر عمو جان! صبر كن با هم برويم...
...ناهار كه خورديم، اوّل از همه رفتم پيش مادر بزرگ و از او پرسيدم:
من كى هستم؟!«
مادر بزرگ چشم هايش گرد شد و با تعجب گفت:
وا! اين ديگر چه جور سؤال كردن است؟ خوب، تو نوهى من هستى.
بعد دويدم به طرف خواهرم واز او پرسيدم:
من كى هستم؟!
خواهرم نيز با تعجّب گفت:
يعنى چه؟ خوب، تو برادر من هستى.
سپس به سراغ پسر خالهام رفتم و از او پرسيدم:
من كى هستم؟!
او هم با تعجّب پاسخ داد:
مىخواهى بگويى من پسر خالهى خودم را نمىشناسم؟!« آن وقت دويدم و رفتم پيش دختر عمهام كه در آشپزخانه مشغول صحبت كردن با خواهرم بود. از او هم پرسيدم:
من كى هستم؟!
دختر عمه جواب داد:
اين كه پرسيدن ندارد! تو پسر دايى خوب من هستى.
با خودم گفتم: پسر دايى... و خيلى سريع خودم را به پسر دايىام رساندم و به او گفتم:
بگو ببينم من كى هستم؟
پسر دايى ام گفت:
تو كى هستى؟! خوب، تو... تو پسر عمهى من هستى ديگر!
نوبت به زن عمو و خاله و مامان و پسر عمو و بقيه افراد فاميل هم رسيد. از همه پرسيدم من كى هستم؟ و هر كسى يك جور جواب داد.
دست آخر رفتم پيش پدرم و گفتم:
پدر جان! به من بگو ببينم كى هستم؟
پدر با تعجب پرسيد:
پسرم! اين چه حرفى است كه مىزنى؟ تو احمدِ من هستى. پسر عزيز بابا!...
گفتم: پس چرا هر كسى مرايك جور صدا مىزند؟
پدر پرسيد:
مثلاً چه جور؟
جواب دادم:
يكى به من مىگويد نوه، يكى مىگويد داداش، يكى مىگويد پسر خاله، يكى مىگويد پسر دايى، يكى مىگويد پسر عمه، يكى مىگويد پسرِ خواهر... هر كسى يك چيزى مىگويد!
پدر، خنده كنان صورتم را غرق بوسه كرد و همه چيز را برايم توضيح داد.
بهبه! چه بوى خوبى
بوى گل و گلاب است
خانه شده گلستان
گلهاى آن چه ناب است
بهبه كه مادر من
مثل گلى ست خوشبو
يك گل ديگر، پدر
نشسته در رو به رو
خانهى ما، چه زيباست
با پدر و با مادر
خوشحال و شادمانم
تا دارم اين دو گوهر
خوش بوترينِ گلها
براى من مامان است
زيباترينِ آنها
باباى مهربان است
برخي از آثار كودكانه ام
_قصه ي زاير كوچك/ با تصاوير لاله خرازيان. مشهد:نشر جليل،1381
(تقدير شده در نخستين مراسم انتخاب كتاب سال خراسان،1382)
_موشها وسكه ها/ با تصاوير ميمنت جودي پور.مشهد:ضريح آفتاب،1379
_ماهي دم نقره اي/ با تصاوير هانيه صباغيان. مشهد: ضريح آفتاب،1379
_پسرك وتوپ/ با تصاوير لاله خرازيان.مشهد: آيين تربيت،1379
_دخترك و نقاشي/ با تصاوير لاله خرازيان.مشهد:كارستان،1378
_نازبوها/ با تصاوير ترانه ناييني.مشهد: به نشر،چاپ اول 1378
چاپ دوم1380
چاپ سوم 1381
چاپ چهارم 1382
_بچه آهو(مجموعه ي شعر)مشهد:ترنج،1373
_چكاوك(مجموعه ي شعروقصه وخاطره)تهران:نشر بليغ،1371
_حضرت محمد(ص)/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1360
_حضرت علي(ع)/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1360_
_حضرت فاطمه(س)/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1360
_نهضت مختار/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1358
_حجربن عدي/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1358
_ديدار با امام زمان(ع)/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1358
_قارون/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1358
_غدير خم/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1358
_سپاه فيل/ با تصاوير صادق صندوقي.مشهد:طوس،1357
پاره اي از آثار نو جوانانه ام
_مجموعه ي سفرهاي پر ماجرا(نه عنوان)/ مشهد:طوس،1359
_حماسه ي ايمان(ترجمه)/تهران:كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان،
چاپ اول 1365
چاپ دوم 1375
_بوي گل محمدي/مشهد: نشر جليل،1377
_قارون و گنج هايش/تهران:پيدايش،چاپ اول 1378
چاپ دوم 1378
_گوهري در صدف كعبه/ مشهد: نشر جليل،چاپ اول 1379
چاپ دوم 1379
چاپ سوم 1379
_قصه ي من:حكايتي از زبان كتاب/مشهد:به نشر،چاپ اول 1380
چاپ دوم 1382
_شاخه ي طوبا/ مشهد: نشر جليل،1382
_ماه تنها/ مشهد: نشر جليل،1382
به نام آن كه دل پروانه ي اوست
بسياري از كودكان و نوجواتان عزيز به ويژه بچه هاي خراسان مرا مي شناسند وكم وبيش با نوشته هايم آشنا هستند.جواد نعيمي هستم،متولد 1335 در مشهد مقدس رضوي. يكي از فعاليت هاي عمده ي من نوشتن است. تاكنون هفتاد اثر در زمينه هاي گوناگون به چاپ رسانده ام كه بخشي از آن ها براي كودكان ونوجوانان نگارش يافته است.
اكنون قصد دارم به ياري خداوند مهربان در اين وبلاگ به معرفي اين آثار وآوردن نمونه هايي از اين آثارم بپردازم :نوشته هايي براي كودكان و نو جواتان.اميدوارم دوستان عزيز مرا از اظهار نظر بي نصيب نگذارند.