با شادماني
پروانه ها باز
در گوش گل ها
خواندند آواز
***
هم دسته جمعي
هم اين كه تك تك
آوازشان بود:
عيدت مبارك
سلام عزيزان ! فعال ترين وبلاگ هاي من عبارتند از :
پرديس مهتاب :
http:// javadNaeemi.bloGfa.com
و كتاب شناسي جواد نعيمي :
http://ketabshenasi.blogfa.com
خوني كه در رگ تاريخ مي دود : نمايش گونه اي در چند پرده
نوشته ي جواد نعيمي
ناشر : انتشارات طوس / مشهد
44صفحه ي وزيري
اين كتاب در بر دارنده ي نمايش گونه اي در شش پرده است كه با هدف مبارزه با خرافات ، تاكيد و تشويق مسلمانان به وحدت و همدلي و تجليل از مقام والا و رهبري روحانيت راستين نگاشته شده است.
تاريخ نگارش كتاب به اوايل سال 1356 بر مي گردد ولي تاريخ انتشارآن 1357 است.
دربخشي از مقدمه ي اين كتاب چنين مي خوانيم :
در سايه ي چراغي در تبلور چراغدان تاريخ كه به نور گستري تا دور دست ها نشسته و هميشه ي روزگار راهنماي گذرگاه هاي خطير بشري بوده است ، تاريكي هارا در آغوش ظلمت و تيرگي فرو ريزيم و به نور بپيونديم. ايمان بياوريم به سر فصل آزادي انسان ، به اسلام...
در پايان اين مقدمه ، نويسنده چنين آرزويي را مطرح كرده است :
...بر اين آرزو كه فردا و فرداهامان با سپيده دمي از جوانه هاي " شناخت " ، " اميد " و " پيروزي " بارور گردد... شهد هدف در كام تان جاويد.
شمارگان كتاب خوني كه در رگ تاريخ مي دود ، ده هزار نسخه بوده است .
وبلاگ " کتاب شناسی جواد نعیمی " آغاز به کار کرد. من در این وبلاگ به معرفی آثار چاپ شده ام (به ترتیب انتشار ) می پردازم. نشانی کتاب شتاسی جواد نعیمی این است :
http://ketabshenasi.blogfa.com
دوست عزیز! دست و دل و دیده ات بی بلا! در حال حاضر، روز آمدترین و بلاگ من «پردیس مهتاب» است با این نشانی:
http:// javadNaeenmi.bloGfa.com
پیوند این وبلاگ را هم در همین جا می توانی بیابی
چهره ی او بهار زندگانی است. چشمانش آبشار نور است. از دست هایش باران مهر و محبت می بارد، از گام هایش صدای همه ی خوبی ها به گوش می رسد ...
وجودش خلاصه ی عشق و تلاش است و عطر همیشه بهار ایثار.
با کدام واژه می توان از او گفت؟
کلمه ها کوچک تر از آنند که بتوانند نوشته ای در خور «مادر» ارائه نمایند!
وه! چه بوی خوشی می آید. انگار بهشت را فرش زیر پای او ساخته اند.
شیرینی عسل مهربانی، بیش از هر چیز و هرجا، از قلب مادر می تراود!
مادر خوشبوترین گل هستی است.
«مادر، مادر است!»
دوست خوب بچه ها!
آهای، آهای بچه ها!
چه قدر خوبه، همه جا
آدم، کتاب بخونه
تو مدرسه، یا خونه
کتابا، خیلی خوبن
با همه مهربونن
هستن همیشه اون ها
دوست خوب بچه ها!
ای خدای خوب و مهربان! ما کودکان و نوجوانان، تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می خواهیم. خدایا! ما با قلب ها و دست های کوچک مان، محبت بی پایان تو را می طلبیم.
ای خدای بزرگ! دل های ما را از ایمان و شادی و نشاط پر کن و به ما نیرویی بده که در راه تو از هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کس نهراسیم.
پروردگارا! به ما کمک کن تا همیشه در امتحان های مان، نمره ي بیست بیاوریم! خدایا! تو بزرگ ترین آموزگار همه ي خوبی ها به ما هستی. اگر ما، در خواندن این درس ها تنبلي کردیم! از ارفاق کردن به ما فراموش نکن! ما دل مان نمی خواهد مثل تخته سیاه باشیم، ما دوست داریم که همواره سبز باشیم، سبز بنویسیم، سبز بخوانیم، سبز زندگی کنیم، سبز بمانیم!
ای بزرگوار! ای کردگار! نمره ي اخلاق و انضباط ما را بیشتر بده! علوم تربیتی و ادبی را بیشتر به یاد ما بیاور. معدل همه ي کارهای ما را بیست گردان و هر چه زشتی و پلیدی که در جان ما و در جای جای است، نیست گردان!!
ای خدا! به ما نیرویی عطا کن که در راه پیروی از آیین پاک محمدی، جزو شاگردان ممتاز کلاس زندگی باشیم!
آفریدگارا! ما تورا دوست داریم. ما را هر روز خوب و خوب تر کن و خوبی ها را همیشه به یاد ما بیاور. خدایا! ما را چنان هدایت کن و یاری فرما، که هرگز تو را فراموش نکنیم و یک لحظه بی یاد تو زنده نباشیم!
حتماً می دانی که بسیاری از بچه ها، «قلک» دارند. آن ها پولهای روزانه و توجیبی خودشان را هر روز در قلک می اندازند. آن وقت، مدتی که بگذرد، کم کم قلک پر از پول می شود ...
فکرش را بکن! یک عالمه سکه های ده ریالی، بیست ریالی و پنجاه ریالی ... اوه چه پول زیادی!
راستی، تو هم قلک داری؟ تو هم پول هایت را جمع می کنی یا نه؟ نمی دانم! اما این را می دانم که تو معنای جمع شدن پول یا هرچیز دیگری را که کم کم اضافه شود، می دانی. مثلاً تو خیلی راحت می توانی معنای این ضرب المثل را بفهمی که می گوید:
«قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود»
درست است. کارهای ما هم همین طور است. یعنی چه؟ ببین عزیزم! اگر هر روز فقط یک کار خوب بکنی، در پایان هر هفته هفت کار خوب و در پایان هر ماه، سی کار خوب و در آخر هر سال سیصد و شصت و پنج کار خوب انجام داده ای. و این مقدار کمی نیست.
همین طور، اگر خدای ناکرده کسی کار بدی انجام بدهد، آن کارهایش نیز بر روی هم انباشته می شود و سرانجام، کوهی از بدی ها برایش به وجود می آید و ذخیره می شود.
مطمئن هستم که تو دوست عزیز سعی می کنی قلک کارهایت را همیشه با خوبی ها پرکنی. کار خوب کردن، آدم را هر چه بیش تر به طرف خوب ها و خوبی ها پیش می برد.
قلک خوبی های تو همیشه سرشار باد!
بچههاى يكى از ثروتمندان، گاهى به بالاى تپهاى كه صخرههاى زيادى داشت، مىرفتند. آن ها با خودشان غذا هم مىبردند و ساعتهايى را در سايهى صخرهها سپرى مىكردند. يك روز همين طور كه در حال بالا رفتن از تپّه بودند، يكى از بچّهها كه « بديع »نام داشت، پرندهى زيبا و كوچكى را ديد كه از زمين رو به روى شان پرواز كرد، اوج گرفت و صدايى از خودش درآورد.
يكى ديگر از بچهها به نام «اَدما» ايستاد و به تماشاى پرنده پرداخت. امّا برادرش بديع كه پرواز پرنده را نديده بود، شروع به خنديدن به خواهرش كرد! چون نمىدانست چرا او ايستاده است.
اَدما به او گفت:
- آيا صداى اين چكاوك را نمىشنوى؟ بايست و گوش كن. بگذار ببينم به كجا پرواز مىكند.
بديع به اطراف خود نگاه كرد، ولى چيزى نديد. تنها، صداى چكاوك را شنيد، بىآن كه خودش را ببيند.
اَدما گفت:
- خيلى بلند پرواز است. كمى صبر كن تا هنگام فرود آمدن، او را ببينيم و بفهميم كه چگونه پرندهاى است.
در اين هنگام، بديع، تكه سنگى را برداشت و هنگامى كه چكاوك روى صخره نشست، تصميم گرفت سنگ را به طرف او پرتاب كند. امّا خواهرش اَدما نگذاشت و به او گفت:
- به آن چكاوك سنگ نزن! اگر بزنى به مادر مىگويم!
بديع گفت:
- نمىخواهم كه به او صدمهاى بزنم. فقط مىخواهم نشانهگيرى خودم را امتحان كنم.
اَدما گفت:
- حتى اگر بخواهى نشانهگيرىات را امتحان كنى، نبايد به هيچ كس ( يا به هيچ حيوانى) زيان برسانى.
خواهر ديگرشان «عُليا»ادامه داد:
- برادر جان! آيا اين چكاوك به تو ضررى زده است؟
بديع پاسخ داد:
- نه! هيچ كارى به من نداشته است.
عُليا گفت:
- پس، آن سنگ را بينداز و با آن، او را نزن!
بديع حرف عليا را گوش كرد، سنگ را انداخت و با هم به بالاى تپّه رفتند. آنها چند ساعت بازى كردند، آن گاه به خانه برگشتند و ماجرا را براى مادرشان تعريف كردند.
جشن تولد گل هاي ما ، حضرت پيامبر اعظم (ص)
و امام جعفر صادق (ع) بر شما خوبان مبارك باد
گُلْ باران
روز خوبى بود
شاپرك، چرخ زنان، خنده كنان
روى يك بوته گل سرخ نشست
كه نسيم آمد و با شبنم صبح
صورت گل را شُست
آفتاب، از سرِ مهر
بوسه زد بر آن ها
قاصدك هم آمد
گونه بر گونهى اين هر دو نهاد
بعد از آن با شادى
مژدهاى داد به گل
و به آواز بلند اين راگفت:
آمنه، خوشحال است
گُلش امروز شكفت!
عرق از روى گلِ سرخ چكيد
و در آن بود عيان
بوى پيغمبرمان!
هر طرف مىپيچيد
پس از آن، بوى گلاب
شاپرك، قاصدك و گل، همگى
يك صدا مىگفتند:
روز ميلاد پيام آور ماست
بچّهها، اى ياران!
شد جهان گلْ باران!
خجسته میلاد پیامبر اعظم (ص) و فرخنده میلاد حضرت امام صادق (ع) بر همه ی کودکان ونوجوانان ایران اسلامی مبارک باد.