تبليغاتX
کودکانه های جواد نعیمی
معرفي وارايه ي آثاري كه براي كودكان و نوجوانان نوشته ام .

 با شادماني

 پروانه ها باز

 در گوش گل ها

 خواندند آواز

    

     ***

هم دسته جمعي

هم اين كه تك تك

آوازشان بود:

عيدت مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:3  توسط جواد نعيمي  | 

سلام عزيزان ! فعال ترين وبلاگ هاي من عبارتند از :

 

پرديس مهتاب  :

http:// javadNaeemi.bloGfa.com

و كتاب شناسي جواد نعيمي :

http://ketabshenasi.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط جواد نعيمي  | 

خوني كه در رگ تاريخ مي دود : نمايش گونه اي در چند پرده

نوشته ي جواد نعيمي

ناشر : انتشارات طوس / مشهد

44صفحه ي وزيري

 

   اين كتاب در بر دارنده ي نمايش گونه اي در شش پرده است كه با هدف مبارزه با خرافات ، تاكيد و تشويق مسلمانان به وحدت و همدلي و تجليل از مقام والا و رهبري روحانيت راستين نگاشته شده است.

   تاريخ نگارش كتاب به اوايل سال 1356 بر مي گردد ولي تاريخ انتشارآن 1357 است.

   دربخشي از مقدمه ي اين كتاب چنين مي خوانيم :

   در سايه ي چراغي در تبلور چراغدان تاريخ كه به نور گستري تا دور دست ها نشسته و هميشه ي روزگار راهنماي گذرگاه هاي خطير بشري بوده است ، تاريكي هارا در آغوش ظلمت و تيرگي فرو ريزيم و به نور بپيونديم. ايمان بياوريم به سر فصل آزادي انسان ، به اسلام...

   در پايان اين مقدمه ، نويسنده چنين آرزويي را مطرح كرده است :

   ...بر اين آرزو كه فردا و فرداهامان با سپيده دمي از جوانه هاي " شناخت " ، " اميد " و " پيروزي " بارور گردد... شهد هدف در كام تان جاويد.

   شمارگان كتاب خوني كه در رگ تاريخ مي دود ، ده هزار نسخه بوده است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 21:32  توسط جواد نعيمي  | 

وبلاگ " کتاب شناسی جواد نعیمی " آغاز به کار کرد. من در این وبلاگ به معرفی آثار چاپ شده ام (به ترتیب انتشار ) می پردازم. نشانی کتاب شتاسی جواد نعیمی این است :

http://ketabshenasi.blogfa.com           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 4:15  توسط جواد نعيمي  | 

 

 دوست عزیز! دست و دل و دیده ات بی بلا!  در حال حاضر، روز آمدترین و بلاگ من «پردیس مهتاب» است با این نشانی:

http:// javadNaeenmi.bloGfa.com

پیوند این وبلاگ را هم در همین جا می توانی بیابی

                                                            مهرت افزون، دلت شاد، لبت خندان باد!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 5:19  توسط جواد نعيمي  | 

 

چهره ی او بهار زندگانی است. چشمانش آبشار نور است. از دست هایش باران مهر و محبت می بارد، از گام هایش صدای همه ی خوبی ها به گوش می رسد ...

وجودش خلاصه ی  عشق و تلاش است و عطر همیشه بهار ایثار.

با کدام واژه می توان از او گفت؟

کلمه ها کوچک تر از آنند که بتوانند نوشته ای در خور «مادر» ارائه نمایند!

وه! چه بوی خوشی می آید. انگار بهشت را فرش زیر پای  او ساخته اند.

شیرینی عسل مهربانی، بیش از هر چیز و هرجا، از قلب مادر می تراود!

مادر خوشبوترین گل هستی است.

«مادر، مادر است!»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 5:42  توسط جواد نعيمي  | 

دوست خوب بچه ها!

آهای، آهای بچه ها!

چه قدر خوبه، همه جا

آدم، کتاب بخونه

تو مدرسه، یا خونه

کتابا، خیلی خوبن

با همه مهربونن

هستن همیشه اون ها

دوست خوب بچه ها!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:15  توسط جواد نعيمي  | 

ای خدای خوب و مهربان! ما کودکان و نوجوانان، تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می خواهیم. خدایا! ما با قلب ها و دست های کوچک مان، محبت بی پایان تو را می طلبیم.

ای خدای بزرگ! دل های ما را از ایمان و شادی و نشاط پر کن و به ما نیرویی بده که در راه تو از هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کس نهراسیم.

پروردگارا! به ما کمک کن تا همیشه در امتحان های مان، نمره ي بیست بیاوریم! خدایا! تو بزرگ ترین آموزگار همه ي خوبی ها به ما هستی. اگر ما، در خواندن این درس ها تنبلي کردیم! از ارفاق کردن به ما فراموش نکن! ما دل مان نمی خواهد مثل تخته سیاه باشیم، ما دوست داریم که همواره سبز باشیم، سبز بنویسیم، سبز بخوانیم، سبز زندگی کنیم، سبز بمانیم!

ای بزرگوار! ای کردگار! نمره ي اخلاق و انضباط ما را بیشتر بده! علوم تربیتی و ادبی را بیشتر به یاد ما بیاور. معدل همه ي کارهای ما را بیست گردان و هر چه زشتی و پلیدی که در جان ما و در جای جای است، نیست گردان!!

ای خدا! به ما نیرویی عطا کن که در راه پیروی از آیین پاک محمدی، جزو شاگردان ممتاز کلاس زندگی باشیم!

آفریدگارا! ما تورا دوست داریم. ما را هر روز خوب و خوب تر کن و خوبی ها را همیشه به یاد ما بیاور. خدایا! ما را چنان هدایت کن و یاری فرما، که هرگز تو را فراموش نکنیم و یک لحظه بی یاد تو زنده نباشیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:24  توسط جواد نعيمي  | 

حتماً می دانی که بسیاری از بچه ها، «قلک» دارند. آن ها پولهای روزانه و توجیبی خودشان را هر روز در قلک می اندازند. آن وقت، مدتی که بگذرد، کم کم قلک پر از پول می شود ...

فکرش را بکن! یک عالمه سکه های ده ریالی، بیست ریالی و پنجاه ریالی ... اوه چه پول زیادی!

راستی، تو هم قلک داری؟ تو هم پول هایت را جمع می کنی یا نه؟ نمی دانم! اما این را می دانم که تو معنای جمع شدن پول یا هرچیز دیگری را که کم کم اضافه شود، می دانی. مثلاً تو خیلی راحت می توانی معنای این ضرب المثل را بفهمی که می گوید:

«قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود»

درست است. کارهای ما هم همین طور است. یعنی چه؟ ببین عزیزم! اگر هر روز فقط یک کار خوب بکنی، در پایان هر هفته هفت کار خوب و در پایان هر ماه، سی کار خوب و در آخر هر سال سیصد و شصت و پنج کار خوب انجام داده ای. و این مقدار کمی نیست.

همین طور، اگر خدای ناکرده کسی کار بدی انجام بدهد، آن کارهایش نیز بر روی هم انباشته می شود و سرانجام، کوهی از بدی ها برایش به وجود می آید و ذخیره می شود.

مطمئن هستم که تو دوست عزیز سعی می کنی قلک کارهایت را همیشه با خوبی ها پرکنی. کار خوب کردن، آدم را هر چه بیش تر به طرف خوب ها و خوبی ها پیش می برد.

قلک خوبی های تو همیشه سرشار باد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:45  توسط جواد نعيمي  | 

     

 بچه‏هاى يكى از ثروتمندان، گاهى به بالاى تپه‏اى كه صخره‏هاى زيادى داشت، مى‏رفتند. آن ها با خودشان غذا هم مى‏بردند و ساعت‏هايى را در سايه‏ى صخره‏ها سپرى مى‏كردند. يك روز همين طور كه در حال بالا رفتن از تپّه بودند، يكى از بچّه‏ها كه « بديع »نام داشت، پرنده‏ى زيبا و كوچكى را ديد كه از زمين رو به روى شان پرواز كرد، اوج گرفت و صدايى از خودش درآورد.

 يكى ديگر از بچه‏ها به نام «اَدما» ايستاد و به تماشاى پرنده پرداخت. امّا برادرش بديع كه پرواز پرنده را نديده بود، شروع به خنديدن به خواهرش كرد! چون نمى‏دانست چرا او ايستاده است.

 اَدما به او گفت:

 - آيا صداى اين چكاوك را نمى‏شنوى؟ بايست و گوش كن. بگذار ببينم به كجا پرواز مى‏كند.

 بديع به اطراف خود نگاه كرد، ولى چيزى نديد. تنها، صداى چكاوك را شنيد، بى‏آن كه خودش را ببيند.

 اَدما گفت:

 - خيلى بلند پرواز است. كمى صبر كن  تا هنگام فرود آمدن، او را ببينيم و بفهميم كه چگونه پرنده‏اى است.

 در اين هنگام، بديع، تكه سنگى را برداشت و هنگامى كه چكاوك روى صخره نشست، تصميم گرفت سنگ را به طرف او پرتاب كند. امّا خواهرش اَدما نگذاشت و به او گفت:

 - به آن چكاوك سنگ نزن! اگر بزنى به مادر مى‏گويم!

 بديع گفت:

 - نمى‏خواهم كه به او صدمه‏اى بزنم. فقط مى‏خواهم نشانه‏گيرى خودم را امتحان كنم.

 اَدما گفت:

 - حتى اگر بخواهى نشانه‏گيرى‏ات را امتحان كنى، نبايد به هيچ كس ( يا به هيچ حيوانى) زيان برسانى.

 خواهر ديگرشان «عُليا»ادامه داد:

 - برادر جان! آيا اين چكاوك به تو ضررى زده است؟

 بديع پاسخ داد:

 - نه! هيچ كارى به من نداشته است.

عُليا گفت:

 - پس، آن سنگ را بينداز و با آن، او را نزن!

 بديع حرف عليا را گوش كرد، سنگ را انداخت و با هم به بالاى تپّه رفتند. آن‏ها چند ساعت بازى كردند، آن گاه به خانه برگشتند و ماجرا را براى مادرشان تعريف كردند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:35  توسط جواد نعيمي  | 

جشن تولد گل هاي ما ، حضرت پيامبر اعظم (ص)            

 

و امام جعفر صادق (ع) بر شما خوبان مبارك باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 17:46  توسط جواد نعيمي  | 

 

 

    گُلْ باران

 روز خوبى بود

 شاپرك، چرخ زنان، خنده كنان

 روى يك بوته گل سرخ نشست

 كه نسيم آمد و با شبنم صبح

 صورت گل را شُست

 آفتاب، از سرِ مهر

 بوسه زد بر آن ها

 قاصدك هم آمد

 گونه بر گونه‏ى اين هر دو نهاد

 بعد از آن با شادى

 مژده‏اى داد به گل

 و به آواز بلند اين راگفت:

آمنه، خوشحال است

 گُلش امروز شكفت!

 عرق از روى گلِ سرخ چكيد

 و در آن بود عيان

 بوى پيغمبرمان!

 هر طرف مى‏پيچيد

 پس از آن، بوى گلاب

 شاپرك، قاصدك و گل، همگى

 يك صدا مى‏گفتند:

 روز ميلاد پيام آور ماست

 بچّه‏ها، اى ياران!

 شد جهان گلْ باران!

     خجسته میلاد پیامبر اعظم (ص) و فرخنده میلاد حضرت امام صادق (ع) بر همه ی کودکان ونوجوانان ایران اسلامی مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:29  توسط جواد نعيمي  |